چهارگوشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهارگوشه . [ چ َ / چ ِ ش َ / ش ِ ] (ص مرکب ) که چهار خط از چهار جانب آن درآید و از تقاطع چهار زاویه سازد. هرچیز که چهار زاویه داشته باشد. مربع. اُجُم . تَکعیب ؛ چهارگوشه ساختن چیزی . (منتهی الارب ). ◄ (اِ مرکب ) کنایه از تخت است و آن را«پات » و «گاه » نیز گویند و به تازی «سریر» خوانند (آنندراج ) (از انجمن آرا). کنایه از تخت پادشاهان میباشد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کنایه از تابوت است . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) : در گوشه نشست و ساخت توشه تا کی رسدش چهارگوشه . نظامی . ◄ چهار جانب .(برهان ). چهار جهت و چهار سوی : رفع فلک از چهارگوشه داده ز درت هزار خوشه . نظامی . ◄ سربند. ◄ سفره ٔ کوچک . (برهان ). رجوع به چارگوشه شود.