چهارپا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهارپا. [ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) که چهار پا دارد. دارای چهار پا. که قوائم او چهار باشد. ذواربعة قوائم . ◄ اصطلاحاً مرکب سواری مانند اسب و استر و خر وشتر و امثال آن . (حواشی برهان چ معین ). هر حیوانی که چهار پا (دو دست و دو پا) دارد. (فرهنگ فارسی معین ). چارپا؛ وحش . چهارپای دشتی که رمنده بود. (دهار) : و آن مرد داعی را در شهر، بر چهارپایی نشاندند و بردند تا از آب فرات عبره کردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٩). تخم را به باغبان خویش داد و گفت در گوشه ای بکار و گرداگرد او پرچین کن تا چهارپا اندر او راه نیابد و از مرغان نگاه دار. (نوروزنامه ). ♦ امثال چهارپا را چهار روز آزمایند و دو پا را دو روز . مقصود از چهار روز آزمودن چهارپا ایام خیار حیوان است در شرع و از دوپا مراد انسان باشد. و معنی آنکه سیرت و سریرت آدمی زود شناخته آید. (امثال و حکم ج ٢ ص ٦٧١). ◄ کنایه از چهارعنصر است : رنگ از دو سیه سفید بزدای ضدی ز چهارطبع بگشای یک عهد کن این دو بیوفا را یکدست کن این چهارپا را. نظامی .