چهارم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهارم . [ چ َ / چ ِ رُ ] (عدد ترتیبی، ص نسبی ) عدد ترتیبی، که در مرتبه ٔ چهار قرار گیرد: اِرباع ؛ چهارم به آب آمدن اشتر. (از تاج المصادربیهقی ). رابِع. رابِعَه . (منتهی الارب ) : چهارم علی بود جفت بتول که او را بخوبی ستاید رسول . فردوسی . چهارم شمار سپهر بلند همی برگرفتی چه و چون و چند. فردوسی . یکی چون دیده ٔ یعقوب و دیگر چون رخ یوسف سدیگر چون دل فرعون، چهارم چون کف موسی . منوچهری . ◄ انگشت چهارمین چون از سوی ابهام شمارند. ◄ از درجه ٔ چهارم (اصطلاح طب ). رجوع به درجه شود. (یادداشت مؤلف ). ♦ تب چهارم ؛ تب رِبع. حُمی الربع : اشترغاز بدو [ به انجدان ] نزدیک است و تب چهارم را سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ چهارم اسطرلاب ؛ کنایه از قرآن است . رجوع به چارم اسطرلاب شود. ♦ چهارم بلاد ؛ اقلیم چهارم که آن خراسان است و منسوب به آفتاب میباشد. (شرفنامه ٔ منیری ).