چهارسو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهارسو. [ چ َ ] (اِخ ) از آبادیهای مازندران و استرآباد است . و ابن اسفندیار گفته است : مصقلةبن هبیره که مدت دو سال بافرخان بزرگ در جنگ و ستیز بود سر انجام در راه بین کجور و کندسان کشته شد و در دهکده ٔ چهارسو مدفون شد، قبرش در آنجا در عهد مؤلف مزبور زیارتگاه مردم عوام بود زیرا گمان میکردند که مقبره ٔ یکی از اصحاب پیغمبرست . (ترجمه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ٢٠٥).
چهارسو. [ چ َ / چ ِ ] (اِ مرکب ) چارسو. چهارسوک . چهارطرف . چهارجهت . چهارجانب . چهارسمت . ◄ محل تقاطع دو بازار. آنجا که دو بازار مانند صلیب هم را قطع کنند : دانم که کوچ کردی از این کوچه ٔ خطر ره بر چهارسوی امان چون گذاشتی . خاقانی . ◄ چهاربازار، آن محل که بازار به چهار جانب از آن باز و ممتد گردد. چهارسو. چهارسوق : «اذالتقت اربع طرق یسمونها مربعة. و یسمیها اهل الکوفه : الجهارسو، و الچهارسو بالفارسیه ». (البیان والتبیین جاحظ چ حسن السندوبی ج ١ ص ٣٣). همین عبارت در طبع حسن افندی الفاکهانی ص ١٠ «جهارسوک » آمده و این اصح است . (حواشی برهان ) : هر چهارسوئی عرصه ٔ عرصات و لجه ٔعمال . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٥٣). فریق دیگر طرف چهارسو رفتند. (انیس الطالبین ص ١٠١). در رفتن شما به طرف چهارسو حکمتی بوده است . (انیس الطالبین ص ٢٠٩). اجازت طلبیدم که به طرف چهارسوی ترمذ روم . (انیس الطالبین ٢٠٩). و به راه چهارسو به طرف یخدان بتعجیل روان شدم . (انیس الطالبین ص ٣٢١). ◄ مربع. چهارپهلو. چهارضلعی : و او را به حدود کردوان یکی کوه است و سر او پهن و هامون، و چهارسو چهارفرسنگ اندر چهارفرسنگ و از هیچ سو بدو راه نیست مگر از یک سو. (حدود العالم ). و این دکه چهارسوست یک جانب در کوه پیوسته است و سه جانب در صحراست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٦). ♦ چهارسوها ؛ ج ِ چهارسو. ذواربعة اضلاع : «چهارسوها چند گونه اند». (التفهیم ). ◄ مکعب . شش وجهی : و گور مادر سلیمان از سنگ کرده اند خانه ٔ چهارسو هیچکس در آن خانه نتواند نگریدن . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٥٥). رجوع به چارسو شود.