چنگال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چنگال . [ چ َ ] (اِ) (از: چنگ + آل، پسوند) پنجه ٔ مردم . پنجه ٔ دست . (برهان ) (جهانگیری ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء).دست . مشت . پنجه ٔ آدمی چون کمی خم کنند : چو دیوان بدیدند کوپال اوی بدرید دلشان ز چنگال اوی . فردوسی . بکوهم درانداز تا ببر و شیر ببینند چنگال مرد دلیر. فردوسی . بدین کتف و این قوت یال او شود کشته رستم بچنگال او. فردوسی . فرنگیس را دید چون بیهشان گرفته ورا روزبانان کشان بچنگال هر یک یکی تیغ تیز ز درگاه برخاسته رستخیز. فردوسی . مبارزیست ردا کرده سیمگون زرهی مبارزی که سلاحش مخالب و چنگال . فرخی . چو دیلمان زره پوش شاه مژگانش به تیر وزوبین بر پیل ساخته خنگال درست گویی شیران آهنین چرمند همی جهانند از پنجه آهنین چنگال . عسجدی . ♦ آهنین چنگال ؛ قوی پنجه : درست گویی شیران آهنین چرمند همی جهانند از پنجه آهنین چنگال . عسجدی (از فرهنگ اسدی ). سست بازو بجهل میفکند پنجه با مرد آهنین چنگال . سعدی (گلستان ). رجوع به آهنین چنگ شود. ♦ از چنگال رها کردن ؛آزاد کردن . خلاصی دادن : سرت از دوش به شمشیر جدا کردم چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم . منوچهری . ♦ از چنگال کسی جستن ؛ از دست کسی خلاص یافتن . آزاد شدن . فرار کردن : ای کره ٔ جهنده ز چنگال مرگ روگر ز حیله جست توانی بجه . ناصرخسرو. ♦ از چنگال کسی خلاص طلبیدن ؛ از آزار و تسلط وی رهایی خواستن : یک نفس را از چنگال مشقت خلاصی طلبیده آید آمرزش بر اطلاق مستحکم شود. (کلیله و دمنه ). ♦ از چنگال کسی رستن ؛ از بند وی خلاص شدن . آزاد شدن : بدین رست آخر از چنگال دنیا بتقدیر خدای فرد قهار. ناصرخسرو. ♦ بچنگال کسی اسیر بودن ؛ در دست کسی گرفتار بودن : که ننگ آیدش رفتن از پیش تیر برادر بچنگال دشمن اسیر. سعدی (بوستان ). ♦ چنگال دراز کردن ؛ پنجه دراز کردن . دست یازیدن . درازدستی کردن : هر آنکه گوید کرد از مدیح شاه زیان دراز کرد بر او شیر آسمان چنگال . غضایری . ♦ چنگال کند شدن ؛ از کار افتادن . درمانده و ناتوان شدن . فروماندن : بچنگال و دندان جهان را گرفتی ولیکن شدت کند چنگال و دندان . ناصرخسرو. ◄ هر یک از انگشتان آدمی : چو پنهان را نمی بینی درو رغبت نمیداری مر این را زین گرفتستی بده چنگال و سی دندان . ناصرخسرو. ◄ پنجه ٔ جانوران . (جهانگیری ) (برهان ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). مخلب . (دهار). چنگ . چنگل . برثن . مجموع ناخن های بعضی مرغان یا درندگان . چنگال ببر، شیر، گرگ، عقاب، باز و غیره . (یادداشت مؤلف ) : از آن مرغ کس روی هامون ندید جز اندام و چنگال پرخون ندید. فردوسی . چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ برون آوریدم به رای و بجنگ . فردوسی . مانده بچنگال گرگ مرگ شکاری گرچه ترا شیر مرغزار شکار است . ناصرخسرو. تذرو گویی سوسن گرفته در چنگل پلنگ لاله ٔ حمرا گرفته در چنگال . معزی . آدمی گرچه ز چنگال هزبر است به بیم هم بزر گیرد وتعویذ کند آن چنگال . ازرقی . در مرغ همچو چرغ به چنگالان می کاود و جغاره نمی یابد. سوزنی . بفر دولت او شیر فرش ایوانش تواند ار بکند شیر چرخ را چنگال . انوری . پیش زلفت چو کبک خسته جگر زیر چنگال باز می غلطم . خاقانی . جان ایشان از چنگال هلاک و مخلب احتناک بستدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣١). کز گله دور داشتی همه سال دزد را چنگ و گرگ را چنگال . نظامی . نبینی که چون گربه عاجز شود برآرد بچنگال چشم پلنگ . سعدی . دو بدین چنگ و دو بدان چنگال یک بدندان چو شیر غرانا. عبید زاکانی . ♦ بچنگال برآوردن ؛ کندن . برکندن . بیرون آوردن : نبینی که چون گربه عاجز شود برآرد بچنگال چشم پلنگ . سعدی . ♦ تیزچنگال ؛ جانور قوی پنجه . پرنده ٔ تیزچنگ . چنگال تیز : چنان اندیشد او از دشمن خویش چو باز تیزچنگال از کراکا. دقیقی . نباید که گیرد بتن زود جنگ شود تیزچنگال همچون پلنگ . فردوسی . عقابان تیزچنگالند و بازان آهنین پنجه ترا باری چنین بهتر که با عصفور بنشینی . سعدی (طیبات ). رجوع به چنگال ِ تیز و چنگال ْتیز و چنگال تیز کردن شود. ♦ چنگال شیر؛ پنجه ٔ شیر و کنایه از صاحب قدرت و زورمند است : یکی داستان زد سوار دلیر که روبه چه سنجد بچنگال شیر. فردوسی . ایا باد بگذر به ایران زمین پیامی زمن بر بشاه گزین (کیخسرو)... بگویش که بیژن به سختی در است تنش زیر چنگال شیر نر است . فردوسی . چنین گفت هومان بطوس دلیر که آهو چه باشد بچنگال شیر. فردوسی . ♦ چنگال شیرخاریدن ؛ کار هراسناک کردن . بعمل خطرناک دست یازیدن . مانند با دم شیر بازی کردن : با من همی چخی تو و آگه نه ای که خیره دنبال ببر خایی چنگال شیر خاری . منوچهری . ♦ چنگال گرگ ؛ پنجه ٔ گرگ : بدرد دل و گوش غرم سترگ اگر بشنود نام چنگال گرگ . فردوسی . که در سینه ٔ اژدهای بزرگ بگنجد بماند بچنگال گرگ . فردوسی . که از چنگال گرگم درربودی چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی . سعدی . رجوع به چنگال شود. ♦ چنگال یوز ؛ پنجه ٔ یوز : ز چنگال یوزان همه دشت غرم . فردوسی . ♦ در چنگال گرفتن ؛ به پنجه گرفتن : تذرو گویی سوسن گرفته در چنگل پلنگ لاله حمرا گرفته در چنگال . معزی . ◄ قلاب : کلب ؛ چنگال آهنین پالان که مسافر توشه دان را در آن آویزد. کَلاّب ؛ چنگال آهنین که مسافر توشه دان از وی درآویزد بر پالان . (منتهی الارب ). رجوع به قلاب شود. ◄ نشانه باشد چون سوراخی . (فرهنگ اسدی ). بمعنی هدف و نشانه ٔ و تیر هم آمده است و به این معنی (خنگال ) هم گفته اند. (برهان ). هدف و نشانه ٔ تیر. (ناظم الاطباء). ◄ نان گرمی را گویند که با روغن و شیرینی در یکدیگر مالیده باشند و آن را چنگالی نیز گویند. (از جهانگیری ) (برهان ) (از ناظم الاطباء). مالیده ای که از نان و روغن و شیرینی سازند و بر این تقدیر کلمه ٔ «ال » برای نسبت بود. چنگالی مالیده گر. (آنندراج ). خورشی که در فارس متداول است که نان را ریزه کنند و در روغن ریزند و شیرینی از قبیل شکر و قند یا عسل و دوشاب بر نان ریزه ریزند و چندان با پنجه ٔ بمالند که با یکدیگر ممزوج و مخلوط شود و آن را مالیده نیز گویند. (انجمن آرا). نوعی از خوراک است که از روغن و خرده ٔ نان تازه و شیره ٔ انگور یا عسل میسازند. (لغت محلی گناباد). طعامی از روغن و انگبین یا شکر که نان در آن ترید کنند. دلیک . دلیکه . غذایی از روغن تفته و شیره یا قند که نان در آن اشکنه کنند. (یادداشت مؤلف ). حلوای آرد گندم . (یادداشت مؤلف ) : آردی روغن برم لال آمده ست نام من از غیب چنگال آمده ست . بسحاق اطعمه . افسوس که آن دنبه پروار تو بگداخت در روغن آن یک دو سه چنگال نمشتیم . (مشتن درلهجه شیرازی بمعنی مالیدن است ) بسحاق اطعمه (از انجمن آرا). این زمان در چنگ چنگالم اسیر میخورم مالش ز هر برنا و پیر. بسحاق اطعمه . ◄ افزاری دسته دار و فلزی و یا چوبی و دارای چهار پنجه ٔ که بدان غذا خورند و چیزی را برگیرند. (ناظم الاطباء). رفیق قاشق . آلتی چوبین یا فلزین که شاخ شاخ است و بدان سبزی یا گوشت را گرفته و بدهان گذارند. گزلک هایی که سرش سه چهار شاخه و تیز است و آن را بغذا فروبرده بدهان گذارند. (یادداشت مؤلف ). به آلتی فلزی از لوازم میز غذا خوری اطلاق شود که دارای دسته و سه یا چهار دندانه است . (حواشی برهان چ معین ).