چندمرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چندمرده . [ چ َ م َ دَ / دِ ] (ق مرکب ) چیزی که چند مرد را سزاوار و کافی باشد و موازنه ٔ چند کس را نیز گویند. برابر چند مرد. (آنندراج ). قائم مقام چند مرد. (غیاث اللغات ). کاری که از قدرت چند مرد برآید. ♦ چَندمَرده حَلاّج ؛ (قید) با موازنه چند منصور حلاج، در جایی که کسی بر سر لاف زنی و خودستایی آید، گویند ببینم چندمرده حلاجی ؟ از عهده چند منصور حلاج توانی برآمد : طاهر که بکون شیخ محتاجی تو بر چین شده میخ کرسی عاجی تو کی حکه اش از تو پنبه کاری بیند پیداست که چندمرده حلاجی تو. طغرای مشهدی . و قیاس علیه آن ده مرده و دومرده . (آنندراج ). ♦ چَندمَرده حَلاج بودن ؛ کنایه از انجام دادن کاری که در حد توانائی چند مرد باشد.شاید تشبیه بعمل چند مرد حلاج باشد که یک تن آن را انجام دهد. ♦ چندمرده حلاجی ؛ (جمله ٔ خطاب استفهامی ) یعنی موازنه ٔ چند حلاج، جایی که کسی بر سر لاف زنی و خودستایی آید گویند: ببینم چندمرده حلاجی . از عهده ٔ چند منصور حلاج توانی برآمد. (غیاث اللغات ). رجوع به ترکیب چند مرده حلاج بودن شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی