چندش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چِ دِ) [ په. ] (اِمص.) (عا.) حالت بیزاری که از دیدن چیز ناپسند به انسان دست میدهد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چِ دِ) [ په. ] (اِمص.) (عا.) حالت بیزاری که از دیدن چیز ناپسند به انسان دست میدهد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چندش . [ چ ِ دِ ] (اِ) لرز تند که با سرما نبود. لرزش نامطبوعی که در اعصاب آدمی پیدا شود، آنگاه که کاردی یا شیشه ٔ نوک تیزی را برشیشه و امثال آن کشند. حالتی نامطبوع که از دیدن جراحتی صعب یا شنیدن آواز کشیده شدن نوک تیزی بر فلز وچوب سخت یا چیزی دیگر مزاجهای عصبانی را دست دهد. ♦ چندش شدن ؛ چندش آمدن کسی را. چندشم شد. چندشش آمد: از دیدن مار چندشم شد. از شنیدن آواز کشیدن نوک کارد به چینی چندشم شد. ♦ چندش شدن کسی را ؛ سردی پیاپی که پیش از تب لرز محسوس شود. (یادداشت مؤلف ).
مترادف و متضاد واژهدان
گزگزه، لرزش نفرت، اشمئزاز، انزجار، تنفر