چمش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چمش . [ چ َ ] (اِ) بمعنی چشم است که بعربی عین گویند. (برهان ). چشم را گویند.(جهانگیری ) (از رشیدی ). مقلوب چشم است و مخفف آن . (انجمن آرا). مقلوب چشم است که بعربی عین گویند. (آنندراج ). چشم و دیده و عین . (ناظم الاطباء) : یک تازیانه خوردی برجان از آن دو چمش کز درد او بماندی مانند زرد سیب کی دل بجای داری پیش دو چمش او گر چمش را بغمزه بگرداند از وریب . شهید. چونش بگردد نبیذ چند بشادی شاه جهان شادمان و خرم و خندان از کف ترکی سیاه چمش پری روی قامت چون سرو و زلفکانش چوگان . رودکی (از تاریخ سیستان ). خلخیان خواهی جماش چمش گردسرین خواهی و بارک میان . رودکی . به کردار چشم گوزنان دو چمش همه سحر و شوخی همه رنگ و نمش . فردوسی (از رشیدی ). گهی ز چمش زند تیر بر دل عشاق گهی ز دست زند تیغ بر سر اعدا. امیرمعزّی (از فرهنگ ضیاء). و رجوع به چشم و چم شود. ◄ خرام و رفتاری باشد از روی ناز . (برهان ). رفتار خوش را خوانند و آن را خرام نیز گویند. (جهانگیری ). خرام و رفتار بناز. (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). رفتاربناز و با چم و خم . چمیدن یا رفتاری با قر و غربیله و اداهای نازنینانه داشتن : سرخوش و چمشان چو کبک مست رفت عاشقان را دل ز هجرانش بکفت . سیف اسفرنگی (از جهانگیری ). و رجوع به چم و «چم و خم » و چمیدن شود. ◄ دانه ٔ سیاهی است که در داروهای چشم به کار برند. (برهان ). دانه ای باشد سیاه رنگ شبیه به دانه ٔ عدس و ازعدس کوچکتر که در داروهای چشم بکار برند و آنرا چاکسو و چشام و چشخام و چِشُم و چشمک نیز گویند. (جهانگیری ). چاکسو و چشم . (ناظم الاطباء). و رجوع به چشم و چشام و چشخام و چشمک و چشمیزک و چاکسو شود.