چماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چماندن . [ چ َ دَ ] (مص ) در سیر و خرام آوردن . (از برهان ) (از آنندراج ). خراماندن و بناز و خرام راه بردن : پی باره ای کو چماند به جنگ بمالد بر و روی جنگی پلنگ . فردوسی . چماند به کاخ من اندرسمند سرم برشود به آسمان بلند. فردوسی . دم سخت گرم دارد که به جادویی و افسون بزند گره برآتش بچماند او شما را. مولوی (از انجمن آرا). رجوع به چم و چمان و چمانیدن و چمیدن شود.