چم داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چم داشتن . [ چ َ ت َ ](مص مرکب ) رونق و معنی و مفهوم داشتن . (از فرهنگ اسدی ذیل لغت چم ). با معنی و بارونق بودن : چه جویی آن ادبی کان ادب ندارد نام چه گویی آن سخنی کان سخن ندارد چم . رودکی (از فرهنگ اسدی ). و رجوع به چم شود. ◄ عادت داشتن . معتاد بودن . در تداول عامه، بخصوص در اصطلاح روستائیان فیض آباد محولات بخش تربت حیدریه، به معنی داشتن عادت در انجام دادن کاری با یکی از دو دست و نظایر این قبیل عادتها. چنانکه فی المثل کسی که چاقو یا قلم یا بیل را بدست چپ می گیرد، گوید: من به این دست چم دارم . یا با آن دست چم ندارم . و رجوع به چم شود.