چفسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چفسیدن . [ چ َ دَ ](مص ) بمعنی چسبیدن است خواه چیزی را بچیزی بچسبانند و خواه بدست محکم بگیرند. (برهان ). بمعنی چسبیدن . (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ) (رشیدی ). چسپیدن و ملصق شدن و پیوستن . (ناظم الاطباء). مبدل چسپیدن است . (فرهنگ نظام ). چپسیدن و چسپیدن . ملصق شدن . دوسیدن . بشلیدن . التصاق . التزاق . التساق . و رجوع به چپسیدن و چسپیدن شود : درفناها این بقاها دیده ای بر بقای جسم خود چفسیده ای . مولوی . تو زآبی دان و هم برآب چفس چونکه داری آب از آتش متفس . مولوی (از انجمن آرا). سعی در تنقیص قدر خویش کرد هرکه کرد اهمال در تکمیل نفس بارها ای نفس نافرمان شوم گفتمت از حرص بر دنیا مچفس . ابن یمین (از انجمن آرا). و رجوع به چپسیدن و چسبیدن و چسپیدن شود. ◄ میل کردن و منحرف شدن از راست : پس چون از آتش سخن بتفسید و از جاده ٔ آزرم بچفسید. (مقامات حمیدی ). ♦ برچفسیدن ؛ بمعنی پیوستن و متصل شدن بچیزی یا کسی : مرا اﷲ می آرد و میبرد هر زمانی، گوئی من به اﷲ برچفسیده ام . (کتاب المعارف ). تو ز طفلی چون سببها دیده ای در سبب از جهل برچفسیده ای . مولوی . از خیال دشمن و تصویر اوست که تو بر چفسیده ای بر یار و دوست . مولوی . ♦ فروچفسیدن به چیزی ؛ بمعنی سخت و محکم گرفتن آنچیز را : با تاج سرخ و به هر دو دست بر شمشیر فروچفسیده . (مجمل التواریخ والقصص ). و بدست چپ بر قبضه ٔ شمشیر فروچفسیده . (مجمل التواریخ والقصص ).