چفته
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) دروغ، بهتان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ تِ یا تَ) (ص مف.) خمیده، خم شده.
(~.) (اِ.) دروغ، بهتان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چفته . [ چ َ ت ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان سرقلعه (گرمسیر ولدبیگی ) بخش ثلاث شهرستان کرمانشاهان که در ٧ هزارگزی شمال باختری سرقلعه، کنار راه فرعی باویسی به سرپل ذهاب واقع است . دشت و گرمسیر است و ٣٥٠ تن سکنه دارد. آبش از چاه و سرآب سر قلعه . محصولش غلات، حبوبات دیمی و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . در زمستان قریب ٢٠٠ خانوار از ایل ولدبیگی برای زراعت و تعلیف احشام خود در اطراف این آبادی ساکن میشوند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
چفته . [ چ َ ت ِ ] (اِخ ) دهی از بخش سنجایی شهرستان کرمانشاهان که در ٤٠ هزارگزی خاور راه فرعی شاه آباد به گهواره واقع است . کوهستانی و سردسیر است و ٢٠٠ تن سکنه دارد. آبش از چشمه . محصولش غلات، حبوبات دیمی و لبنیات . شغل اهالی زراعت، گله داری و تهیه ٔ ذغال و هیزم و راهش مالرو است که در تابستان اتومبیل هم میتوان برد. گله داران این آبادی در زمستان برای قشلاق به حدود نفت شاه میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
چفته . [ چ َ ت َ / ت ِ ] (اِ) سر گوسفند را گویند. (برهان ). سر گوسفند. (جهانگیری ). سر گوسپند. (رشیدی ) (ناظم الاطباء). چفده . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) خمیده و دوتا و کژ بود. (فرهنگ اسدی چ اقبال ص ٤٨٦). خیده و خمیده (از فرهنگ اسدی چ اقبال ص ٥١٢). بمعنی خم و خمیده باشد. (برهان ). بمعنی خمیدگی آمده . (انجمن آرا) (آنندراج ). خمیده بود. (جهانگیری ). خمیده و کج . (غیاث ). خمیده و کژ شده و دوتاگشته . (شرفنامه ٔ منیری ). خمیده و خم شده . (ناظم الاطباء). چفده . (ناظم الاطباء). جفته . دوتا. کوز. کوژ. دولا. منحنی . بخم . چنبری . کمانی . چنبروار : شدم پیربدینسان و تو هم خود نه جوانی مرا سینه پرانجوخ و تو چون چفته کمانی . رودکی . که من چفته شدم جانا و چون چوگان فروخفتم گرم بدرود خواهی کرد بهتر رو که من رفتم . دقیقی . ز عشق خویش مگر زلف او بر آن رخسار شکسته شد که چنین چفته گشت چنبروار. عنصری . سیب و بهی را درخت و بارش بنگر چفته و پرزرهمچو چتر فریدون . ناصرخسرو. قدم چون تیر بود چفته کمان کرد تیر مرا تیر و دی به رنج و تحامل . ناصرخسرو. امروز همی ضعیف بینی این قامت چفته ٔ نزارم . ناصرخسرو. تا بود گردان به گرد خاک آسایش پذیر چنبر گردون بی آسایش نیلوفری، همچو عنبر باد چفته همچو نیلوفر کبود قد و خد حاسدت از رنج و از بداختری . سوزنی . عاشق زارنی و پیکر او زرد و چفته بسان عاشق زار. وطواط. ای بسا شب که تو در خلوت و من تا بسحر از قد چفته ٔ خود حلقه ٔ در ساخته ام . اثیرالدین اخسیکتی . قد اعدا ز عنا چفته همی دار چو لام دل حساد همی رخنه بغم دار چو سین . انوری (دیوان ج ١ ص ٣٩٢). ز سوزندگی راه بختش گرفت بدان آهن چفته سختش گرفت . نظامی . تنم از باد گنه چفته تر از قامت نون دلم از وسعت غم تنگتر از حلقه ٔ میم . شوریده (از فرهنگ ضیاء). و رجوع به جفته و چفته بالا و چفته پشت و چفته پیکر و چفته شدن وچفته کردن و چفته کمان و چفده شود. ◄ (اِ) بهتان و تهمت . (برهان ). تهمت . (جهانگیری ) (رشیدی ). بهتان و تهمت و گمان بد. (ناظم الاطباء). تهمت . (فرهنگ نظام ) : من برسخا و تربیتت کیسه دوخته حساد می نهند بتضریب چفته ام . کمال الدین اسماعیل (از جهانگیری ). ◄ برابر و قرین را نیز گویند. (برهان ). برابر و قرینه . (جهانگیری ). برابر و قرین . (ناظم الاطباء) : خدایگان بزرگا و پادشاه صدور که با نفاذ تو هست از قضا فراموشم ... و گر به چفته نهد با قبای کحلی خویش همی برآید ازین غصه دمبدم هوشم . انوری (از جهانگیری ). ◄ چوب بندی تاک انگور و امثال آن را هم گفته اند. (برهان ). چفت انگور که بتازی «عریش » گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ) (رشیدی ). داربست و وادیج ووایج و واییج و چوب بندی تاک انگور و جز آن . (ناظم الاطباء). چفت . جفت . جفته . داربست مو. چوب بست برای گسترانیدن درخت مو. داربست تاک . چفته ٔ رز. چفته بندی . و رجوع به چفت و جفته و ادیج و وایج و واییج و چفته بندی شود. ◄ چوبی بمقدار سه وجب که طفلان بردست گرفته برسر چوب کوچکی سرتیز بقدر یک وجب آنچنان زنند که چوب کوچک برهوا جهد و در وقت برگشتن برکمر آن زنند تا دور رود و آن را بعربی «مقلاة » خوانند. (برهان ). چوبی بقدرسه وجب که کودکان بردست گرفته و برکمر چوب کوچکتری بقدر یک وجب زنند و بازی کنند. (ناظم الاطباء). یکی از دو چوب بازی مخصوص اطفال که چفته بزرگتر و «پل » کوچکتر است و نام دیگر این بازی «الک دولک » است که در اصفهان «تک » نام دارد. (از فرهنگ نظام ). در تداول اهالی خراسان، این بازی را لُوچُمبَه گویند. چوب بزرگ در بازی « چالیک ». چوبی که کودکان تهرانی در بازی «الک دولک » آن را «الک » نامند. ◄ طاق ایوان و عمارت . (برهان ). عمارتی که سقفش خمیده باشد، مانند طاق . (انجمن آرا) (آنندراج ) (رشیدی ). طاق و ایوان عمارت . (ناظم الاطباء). چفت . جفته . طاق و سقف و ایوان خمیده شکل . و رجوع به جفته و چفت شود. ◄ در یزد، چوگانی راست و منقش را گویندکه بطول نیم ذرع یا سه چارک است و در «گوبازی » بکارمیرود. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ چیزی چون چتر و سایبان : پس شاه اسکندر با دختر در این مناظره بودند که چتر و چفته و فیلان خاص لشکر برسیدند. (اسکندرنامه ٔ خطی نسخه ٔ متعلق به سعید نفیسی ). ◄ نوعی از خیار است که خیارچنبر و خیارچفته نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ قسمی از انگور است . (فرهنگ نظام ).