چغانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چغانی . [ چ َ ] (ص نسبی ) منسوب به چغان و اهل چغان . منسوب به «چغان » که بعضی آن را ناحیتی و برخی شهری در ماوراءالنهر دانسته اند. صغانی و صاغانی، آن کس که در ناحیت یاشهر چغان میزیسته یا بدانجا منسوب بوده است . اهل چغان . تنی از مردم چغان . از مردم چغانیان : چغانی و ختلی و بلخی ردان بخاری و از غرچگان موبدان . فردوسی . چغانی و بامی و ختلان و بلخ شده روز بر هر کسی تار و تلخ . فردوسی . رازیت جز آن گفت کان چغانی بلخیت نه آن گفت کان بخاری . ناصرخسرو. و رجوع به چغانیان و صغانی شود. ◄ منسوب به خاندان امرای چغانیان . یکتن از افراد خاندان چغانیان که امرای این خاندان سالها در خراسان و ری جبال و دیگر جاهای ایران امارت و حکمروائی داشته اند و احمدبن بکر و احمدبن محمد، ملقّب به فخرالدوله مظفربن محتاج مکنی به ابوسعد از آن جمله معروفند. و رجوع به چغانیان شود.