چشم و چراغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چشم و چراغ .[ چ َ / چ ِ م ُ چ ِ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب ) کنایه از سبب بینائی و سرمایه ٔ بصارت . (آنندراج ) : قائدچشم و چراغ عالمی گردد چو شمع آنکه پیماید بدیده قامت شبهای تار. سنائی . نیست جز سر عقل و جان دماغ خلق را در دو خطه چشم و چراغ . سنائی . رجوع به چشم ورجوع به چراغ شود. ◄ محبوب عزیزالوجود. (ناظم الاطباء). معشوق . کنایه از کسی یا چیزی که مورد علاقه و محبت و توجه خاص است : تا ظن نبری چشم و چراغا که شب آمد چشم و دل من سیر شود زان رخ سیمین . فرخی . عالم علم بود و بحر هنر بود چشم و چراغ پیغمبر. سنائی . کاشکی خورشید را زین غم نبودی چشم درد تا بر این چشم و چراغ انجمن بگریستی . خاقانی . چشم و چراغ اهل وجودی و در وجود ذات شریفت آمده بر سر نشان چشم . سلمان ساوجی . گر سها در سایه ٔ رایت رود چون آفتاب بعد ازین چشم و چراغ آسمان باشد سها. سلمانی ساوجی . رجوع به چشم و رجوع به چراغ شود. ◄ کسی که باعث عزت متعلقان خود باشد. (فرهنگ نظام ).بزرگ خاندان یا کسی که مایه ٔ فخر دودمانی است : چشم و چراغی که از میان کیان رفت نور کیان ظل کردگار بماناد. خاقانی . ظل حق چشم و چراغ دوده ٔچنگیزخان شیخ حسن نویان امیر دین فزای کفرکاه . سلمان ساوجی . چشم و چراغ ظفر تیغ جهانگیر او پشت و پناه جهان عدل جهاندار اوست . سلمان ساوجی . رجوع به چشم و رجوع به چراغ شود.