چشم زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چشم زدن . [ چ َ / چ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از بیدار بودن . ◄ ترسیدن و واهمه نمودن . (برهان ) (ناظم الاطباء). هراسیدن . (آنندراج ). بیم داشتن و بیمناک بودن از کسی یا چیزی : دوخته بر دیده ازین ناکسان کاهل نظر چشم زنند از خسان . میر خسرو (از آنندراج ). نخشبی چندخواب خواهی کرد چشم زن از هجوم عیاران . (از آنندراج ). بباید چشم زد زآن شیر نخجیر که او چشمی نزداز ناوک تیر. ؟ (از آنندراج ). بلبل مست گه صبح به نرگس میگفت که بخورباده و از باد صبا چشم مزن . ؟ (از آنندراج ). ◄ ایما و اشاره کردن . (برهان ) (ناظم الاطباء). بمعنی اشاره کردن بچشم . (آنندراج ). چشمک زدن : نرگس شوخ نگاه تو به هر چشم زدن میکندچشم نمایی به غزالان ختن . سید اشرف (از آنندراج ). برق را نیست جز ایمای تودر مد نظر میزند چشم که عمر گذران را دریاب . خان عالی (از آنندراج ). رجوع به چشمک زدن شود. ◄ زمان اندک باشد که بعربی «طرفةالعین » خوانند. (برهان ). کنایه از زمان بغایت اندک که طرفةالعین گویند. (آنندراج ). زمان اندک یعنی طرفةالعین . (ناظم الاطباء). زمانی بقدر یک چشم بهم زدن : یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشم ترسم که نگاهی کند آگاه نباشم . ملاجامی متخلص ببهرام (از آنندراج ). چونور باصره در عرض نیم چشم زدن زابتدای مسافت به انتها برود. شانی تکلو (ازآنندراج ). ◄ چشم زخم زدن . (آنندراج ). چشم زخم رسانیدن . (ناظم الاطباء). کسی یا چیزی را چشم بد زدن : خاکستر مرا ز حسد چشم میزنند پروانه ٔ مرا ز نظرها نهان بسوز. صائب (از آنندراج ). ز خودبینی زدی آن چشم بر خویش که گرید بر سرش خونابه ٔریش . حکیم زلالی (از آنندراج ). رجوع به چشم زخم زدن و چشم زد و چشم زده شود. ◄ شرم و حیا داشتن را نیز گویند. (برهان ). شرم و حیا داشتن . (ناظم الاطباء). ◄ گردش چشم . (آنندراج ).چشم برهم زدن . بستن و گشودن چشم : از بس که سست گشت تن مبتلا مرا سازد هوای چشم زدن توتیا مرا. (از آنندراج ). ◄ بشوق و رغبت دیدن . (آنندراج ). ♦ چشم انتظار براه کسی زدن ؛ کنایه است از چشم براه زدن و چشم براه داشتن . (از آنندراج ). به انتظار کسی چشم براه دوختن : با غیرمیلی از ره دیگر گذشت یار تو چشم انتظار براه که میزنی ؟ محمدقلی میلی (از آنندراج ).