چشم داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. تَ) (مص ل.) توقع و امید داشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. تَ) (مص ل.) توقع و امید داشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چشم داشتن . [ چ َ / چ ِ ت َ ] (مص مرکب ) توقع و امید داشتن . (آنندراج ). امیدوار بودن و انتظار کشیدن . (ناظم الاطباء) : بامید تاج از پدر چشم داشت پدر زین سخن بر پسر خشم داشت . فردوسی . همی چشم داریم از آن تاجور که بخشایش آرد بما بر مگر. فردوسی . چنین است رسم سرای جفا نباید کزو چشم داری وفا. فردوسی . صلاح بنده آنست که به پیشه ٔ دبیری خویش مشغول باشد و چشم دارد که وی را از دیگر سخنان عفوکرده آید. (تاریخ بیهقی ). و «ستی » پسر دیگر خوارزمشاه مردتر از هرون بود و دیداری تر و چشم داشته بود که وی را فرستد چون آن دید غمناک و نومید شد. (تاریخ بیهقی ). صدفش چشم ندارم لیکن از نهنگش حذری خواهم داشت . خاقانی . رطب ناورد چوب خرزهره بار چو تخم افکنی بر همان چشم دار. سعدی . ◄ چشم براه بودن . انتظار ورود چیزی یا کسی را داشتن : معتصم گفت ... چرا دیر آمدی دیریست که ترا چشم میداشتم . (تاریخ بیهقی ). ♦ چشم داشتن بر کسی یا چیزی ؛ امیدوار بدان کس یا بدان چیز بودن : سپاهست چندین پر از درد و خشم سراسر همه بر تو دارند چشم . فردوسی .