چست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چست . [ چ ُ ] (اِ) گیوه و نوعی ازپای افزار که روی آنرا از ریسمان چینند. (ناظم الاطباء). نوعی پای افزار. قسمی پاپوش . رجوع به چستک شود.
چست . [ چ ُ ] (ص ) چابک باشد. (فرهنگ اسدی ). جلد و چالاک و چابک باشد. (برهان ) (انجمن آرا). جلد و چابک . (جهانگیری ). جلد و چالاک . (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). جلد و چالاک و چابک و سریع و زود و تیز و زیرک . (ناظم الاطباء). تند و فرز. قبراق . چابوک . قپچاق . زبر و زرنگ (مقابل کاهل و سست ). سبک . عُزهول . عَکب . عَسلَق . عِسلِق . عُسالِق . قُرافِص . قُطروب . هَنَشنَش . هَیَّبان . (منتهی الارب ) : برگزیدم بخانه تنهایی از همه کس درم ببستم چست . شهید (از فرهنگ اسدی ). فرستاده را خواند و پرسید چست ازو کرد یکسر سخنها درست . فردوسی . فرستاده ای چست و گرد و سوار خردمند و بینادل و هوشیار. فردوسی . بهر حمالی خوانند مرا کاب نیکو کشم و هیزم چست . خاقانی . چو شیر آتشین چنگ و چست آمدم پی هر پلنگی که من داشتم . خاقانی . عملهایی که عاشق را کند سست عجب سست آید از معشوقه ٔ چست . نظامی . قلمزن چابکی صورتگری چست که بی کلک از خیالش نقش میرست . نظامی . وز آنجا برون شد بعزم درست بفرمان ایزد میان بست چست . نظامی . در عشق تو چست تر ز عطار مرغی نپرد ز آشیانی . عطار. آن بلادرهای تعلیم ودود زیرک و دانا و چستش کرده بود. مولوی . مبین در عبادت که پیرند و سست که در رقص و حالت جوانند و چست . سعدی . جوانی چست و لطیف، خندان و شیرین زبان مدتها در حلقه ٔ عشرت مابود. (گلستان سعدی ). نه هر که در مجادله چست، در معادله درست . (گلستان سعدی ). شود از جهل، مرد کاهل و سست دانش او را دلیر سازد و چست . اوحدی . رجوع به چابک و چالاک شود. ◄ محکم باشد. (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). محکم باشد، چون بندی یا چیزی که محکم کنند. (برهان ). استوار. (ناظم الاطباء). سفت و سخت : بار بسته شد فرمان ده نون تا میان خدمت را بندم چست . بوشکور (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چ اقبال ). شکسته قدح گر ببندند چست نیاورد خواهد بهای درست . سعدی (از فرهنگ ضیاء). ◄ هر چه تنگ و باندام در جایی نشیند، گویند چست است . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). هر چیزی که نیک و باندام در جایی نشیند. (برهان ) (ناظم الاطباء). موزون . برازنده . باندام . بقواره . برازا : روح از سمابحرب علی گفت : لافتی الا علی ؛ چو شد ز علی کشته ذوالخمار اکنون همان منادی روح است بر تو چست کز تست زنده نام حسین بن ذوالفقار. سوزنی . ای بر تو قبای مملکت آمده چست هان تا چه کنی که نوبت دولت تست . رشید وطواط. اولین نقطه گرچه چست بود آخرین بهتر از نخست بود. امیرخسرو دهلوی . ز زرکش جامه های خز ودیبا بقدش همچو قدش چست و زیبا. جامی (از فرهنگ ضیاء). چشم ما شکل قد چست تو بیند هموار دل ما دام سر زلف تو خواهد مادام . جمال الدین سلیمان (از آنندراج ). ◄ بمعنی تنگ و چسبان هم هست، که ضد فراخ و گشادباشد. (برهان ). تنگ . (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ). تنگ و چسبان را نیز گویند. (انجمن آرا). بمعنی تنگ که مقابل فراخ است . (آنندراج ). تنگ و چسبان . (ناظم الاطباء) : زنهار که آن بند قبا چست مبندید کز نازکیش بخیه بر اندام برآید. امیرخسرو (از انجمن آرا). رجوع به چست بستن و چستی شود. ◄ نازک .(برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ زیبا را هم گفته اند. (برهان ). زیبا و جمیل . (ناظم الاطباء). ◄ زیرک . ◄ لایق و سزاوار. (ناظم الاطباء). موافق و مطابق . (فرهنگ نظام ) : به کیخسروی نامش افتاده چست نسب کرده بر کیقبادی درست . نظامی (از فرهنگ نظام ). ◄ خالص . فقط. بالتمام : چنان نمودی از اول که چست آن منی کنون که مینگرم آن دیگرانی چست . سوزنی . ♦ چست کردن دامن در کاری ؛ کنایه است از اقدام بعملی کردن . دست بکاری زدن : بنده در خون کند چو دامن چست دیت از پادشاه باید جست . امیرخسرو دهلوی . ♦ چست داوری ؛ چالاکی در امر قضا. دعوایی را زود قطع کردن و فیصله دادن . چست و چابک در حکومت و داوری . قَضی ّ. (منتهی الارب ).