چریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ دَ) (مص ل.) چرا کردن، علف خوردن در چراگاه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ دَ) (مص ل.) چرا کردن، علف خوردن در چراگاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چریدن . [ چ ُ دَ ] (مص ) درلهجه ٔ قزوینی، پوسیدن .
چریدن . [ چ َ دَ ] (مص ) گیاه خوردن ستوران و چارپا، نسبت آن بسوی طیور نیز آمده . (آنندراج ). گیاه خوردن و علف خوردن چارپا، در باغ و صحرا و مرغزار و چمن و جز آن در صورتیکه وی را رها کرده باشند. (ناظم الاطباء). بریدن حیوان گیاه زمین را با دندان یا منقار خود و خوردن آن . (فرهنگ نظام ). خوردن چارپایان گیاه و علف مراتع را. گیاه و علف خوردن چارپایان در بیابان یا چراگاهها. خوردن ستور علف زمینی را در حال رفتن . خوراک خوردن حیوانات اعم ازچارپایان و طیور در حال حرکت . جستن حیوانات و طیور خوراک خود را در بیابان و مراتع و خوردن آن . مَرعی . رَتع. رُتوع . رَعی . عَرم . (منتهی الارب ) : آهو از پشته بدشت آید و ایمن بچرد چون کسی کو را باشد نظر میرپناه . فرخی . بچر کت عنبرین بادا چراگاه بچم کت آهنین بادا مفاصل . منوچهری . تا بچرد رنگ در میانه ٔ کهسار تا بچمد گور در میانه ٔ فدفد. منوچهری . نبودی کاش در نعمات لذات چو خر بایست در صحرا چریدن . ناصرخسرو. عاقل کجا رود که جهان دار ظلم گشت نحل از کجا چرد که گیا زهر ناب شد. خاقانی . ♦ امثال : اینقدر چریدی کو دنبه ات . ◄ مجازاً در خوردن انسان هم استعمال میشود. (فرهنگ نظام ). خوراک خوردن آدمیان . تمتع بردن آدمی از خوردنی ها. غذا خوردن : چو ایدر نخواهی همی آرمید بباید چرید و بباید چمید. فردوسی . گرفتار در دست آز و نیاز تن از ناچریدن به رنج و گداز. فردوسی . شما دست شادی بخوردن برید بیک هفته ایدر چمید و چرید. فردوسی . بیاسود و لختی چرید آنچه دید شب تیره خفتان بسر برکشید. فردوسی . خاصه سرای آنکه چومن در جوار اوست و ایمن چو من همی چرد از مرغزار او. فرخی . آنچه میران مبارز نگرفتند بگیر آنچه شاهان مظفر نچریدند بچر. فرخی . گر مکافات بدی اندر طبیعت واجب است چون تو از دنیا چریدی او ترا خواهد چرید. ناصرخسرو. نیاید با تو زین طارم برون جز طاعت و حکمت بچر وز بهر طاعت چر، بچم وز بهر حکمت چم . ناصرخسرو. گر رحمت و نعمت چرید خواهی ازعلم چر امروز و بر علم چم . ناصرخسرو. زخشک آخور خذلان برست خاقانی که در ریاض محمد چرید کشت رضا. خاقانی . رستم ز چار آخور سنگین روزگار در هشت باغ عشق چریدم بصبحگاه . خاقانی . ♦ چریدن دارد ؛ یعنی دیدن دارد. مأخذش چشم چرانی است . (از آنندراج ). دیدن دارد. (غیاث ) : هنوز سیب ذقن رنگ را نباخته است هنوز سبزه ٔ خطش چریدنی دارد. صائب (از آنندراج ). رجوع به چرانی و چشم چرانی شود. ♦ امثال : هر که چرد خورد و هر که خسبد خواب بیند . رجوع به چر و چرا و چرانیدن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
چرا کردن، علفچری کردن، علف خوردن پلکیدن، ولگشتن، پرسه زدن خوردن