چرگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرگر. [ چ َ گ َ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان ابهررود بخش ابهر شهرستان زنجان که در ٣٤هزارگزی شمال باختری ابهر و ٥هزارگزی شمال شوسه ٔ قزوین به زنجان واقع است . کوهستانی و سردسیر است و ١٥٠٠ تن سکنه دارد. آبش از زه آب دره ٔ کوهستانی، محصولش غلات، یونجه، بادام و قیسی، شغل اهالی زراعت و بافتن قالیچه و گلیم و راهش مالرو است .از طریق پیرسقا، سر راه شوسه ٔ قزوین به زنجان اتومبیل هم میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
چرگر. [ چ ُ گ َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) مفتی بود. (فرهنگ اسدی ). مفتی را هم گفته اند. (برهان ) . بمعنی فتوی دهنده که مفتی خوانند. (انجمن آرا). در بعضی از کتب بمعنی مفتی مرقوم است . (جهانگیری ). مفتی . (ناظم الاطباء) : بوسه و نظرت حلال باشد باری حجت دارم بر این سخن ز دو چرگر . زینبی (از فرهنگ اسدی ). بوس و نظرم حلال باشد با یار این معنی من گرفتم از چرگر . ابوحفص سغدی سمرقندی (از انجمن آرا). ◄ رسول و پیغمبر را گویند. (برهان ). پیغمبر را نامند. (جهانگیری ). رسول و پیغمبر. (ناظم الاطباء) : بر پی شیر دین یزدان شو کز پس چرگر امت است بتاز . ناصرخسرو (از جهانگیری ). ◄ پیشنماز را هم گفته اند. (برهان ). پیش نماز. (ناظم الاطباء) .
چرگر. [ چ َ گ َ] (ص مرکب، اِ مرکب ) سرودگوی بود. (فرهنگ اسدی ). مغنی و خنیاگر باشد. (برهان ) . مغنی و خنیاگر را نامند. (جهانگیری ). مؤلف انجمن آرا نویسد: «سروری کاشانی بمعنی مغنی، یعنی مطرب نوشته است ... و در باب مفتی و مغنی تصحیف خوانی شده است و معنی درستی بدست نیامده است ». (از انجمن آرا). مغنی و خنیاگر و آوازه خوان . (ناظم الاطباء) : همیشه دشمن تو سوخته تو ساخته بزم ببزم ساخته رود آخته دوصد چرگر. ؟ (از فرهنگ اسدی ). ز آوای مطرب ز دستان چرگر دل من تپان همچو ماهی است در بر. شهاب الدین مدارانی (از جهانگیری ).