چرخ زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرخ زدن . [ چ َ زَ دَ ] (مص مرکب ) بمعنی حرکت دوریست . (آنندراج ). گرد گردیدن . بدور خویش گشتن چون سنگ آسیا. مانند گردباد بگرد خویش گردیدن . دور زدن . به دور خود یا بدور چیزی گشتن . به گرد خود گشتن : هست به پیرامنش طوف کنان آسمان آری بر گرد قطب چرخ زند آسیا. خاقانی . این گفت و نهاد بر زمین دست چرخی زد و دست صبر بشکست . نظامی . گرد سر دولتیان چرخ ساز تا شوی از چرخ زدن بی نیاز. نظامی . سر فروکن یکدمی از بان چرخ تا زنم من چرخها بر سان چرخ . مولوی . بعد ازین چون مهر مستقبل نگردم جز به امر پیش ازین گر چون فلک چرخی به رعنائی زدم . سعدی . ◄ رقص صوفیانه کردن . سماع درویشانه کردن . از سر جذبه و شوق چرخیدن، چون صوفیان : در وجد و حال بین چو کبوتر زنند چرخ بازان کز آشیان طریقت پریده اند. خاقانی . ◄ رقصیدن . بدور خود چرخیدن بنشانه ٔ رقص و پای کوبی و شادمانی : شیر را چون دید در چه کشته زار چرخ میزد شادمان تا مرغزار. مولوی . مه کرد شبی طواف آن کوی صد چرخ دگر بذوق آن زد. طالب آملی (از آنندراج ). ◄ در تداول عامه، راه رفتن . گردش کردن . حرکت کردن بعنوان تفرج و تماشا چنانکه گویند: دیشب در خیابانها چرخی زدیم . تو اینجاها چرخی بزن تا من فلان کس را ملاقات کنم و برگردم .رجوع به چرخ و چرخیدن شود.