چرب کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرب کردن . [ چ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) روغن در طعام ریختن .غذا را به روغن آلودن . روغندار کردن طعام و غذا را. ◄ روغن مالیدن و اندودن و فرسودن . (ناظم الاطباء). چیزی یا جائی را به روغن و چربی آلودن . چرب کردن جائی یا چیزی . روغن مالیدن : و سینه ٔبیمار به روغن گل چرب کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ چرب کردن تن، چرب کردن پشت ؛ کنایه است از آماده و مهیای آزار شدن . برای تعبی و رنجی حاضر شدن . ♦ چرب کردن سبیل ؛ کنایه است از رشوه دادن یا رشوه گرفتن، چنانکه گویند: سبیل فلانی را چرب کرد؛ یعنی به او رشوه و حق السکوت داد. یا «سبیلت را چرب کردند»؛ یعنی رشوه به تو دادند. ♦ سبیل بدنبه چرب کردن ؛ کنایه است از تظاهر به رفاه و خوشبختی کردن . خود را بی نیاز جلوه دادن . ◄ کمی بر وزن افزودن . اندکی بر وزن مقرر افزودن . ◄ مهره دار کردن . ◄ لغزان نمودن . ◄ جلا دادن . (ناظم الاطباء).