چراغان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چراغان . [ چ َ / چ ِ ] (اِ) ایجاد روشنائی بسیار که از افروختن چراغها در شبهای جشن عروسی کنند. (آنندراج ). جشنی که در آن، در کوی و برزن و بازار چراغ بسیار روشن کنند. (ناظم الاطباء). چراغ زیاد روشن کردن در موقع جشن . (فرهنگ نظام ). چراغانی . چراغونی . چراغبانی . چراغبان . چراغبارون (در لهجه ٔ تهرانی ). چراغون (در لهجه ٔ تهرانی ) : زمین مرده احیا کردن آئین کرم باشد چراغان کن بداغ خود دل ویرانه ٔ ما را. صائب (از فرهنگ ضیاء). رجوع به چراغانی شود. ◄ با لفظ شدن و کردن، نوعی از تعذیب که سرگنهکاران را چند جا زخم زده در غور هر زخم یک فتیله ٔ افروخته میگذارند، و این رسم ایرانست، در هندوستان نیست . (آنندراج ). نوعی از تعذیب که سر گنهکاران را چند جا زخم زده بهر زخم یک فتیله ٔ افروخته میگذارند. (غیاث ) (ناظم الاطباء). قسمی از مجازات مقصر بوده که سرش را چند جا زخم زده در هر زخمی چراغی نشانده روشن میکردند. (فرهنگ نظام ). رجوع به چراغان کردن شود. ♦ چراغان شب باران . چراغان شب مهتاب ؛ هر کدام معروف و کنایه از آنست که لطفی ندارد. (آنندراج ) : رفتی و از اشک بلبل در چمن طوفان گذشت روز بر گل چون چراغان شب باران گذشت . دانش (از آنندراج ). سوختیم و جوهر ما بر کسی ظاهر نشد چون چراغان شب مهتاب بیجا سوختیم . دانش (از آنندراج ).