چرا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ) (اِمص.) چریدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ) (اِمص.) چریدن.
(چِ) از ادات استفهام به معنی برای چه ¿
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرا. [ چ َرْ را ](اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «اسم محالی است بسیار معتبر از محالات سلطان آباد عراق و وصل است بخاک ملایر دارای قری و آبادیها و املاک معتبر و حاصل و زراعت وافر و از هر قبیل ». (از مرآت البلدان ج ٤ ص ٢١٥).
چرا. [ چ ِ ] (ادات استفهام ) بمعنی از برای چه . (برهان ) (انجمن آرا). بمعنی برای چه، زیرا که این لفظ مرکبست از کلمه ٔ «چه » که برای استفهام است و از لفظ «را» که بمعنی «برای » باشد.(آنندراج ) (غیاث ). کلمه ٔ تعلیل . از برای چه و برای چه و بچه جهت . (ناظم الاطباء). از چه رو. بچه سبب . بچه علت . بهر چه . بچه دلیل . لِم َ. لِماذا : بتا نگارا از چشم بد بترس و مکن چرا نداری با خود همیشه چشم پنام . شهید. از او بی اندهی مگزین و شادی با تن آسانی به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی ؟ رودکی . چرا عمر کرکس دوصد سال ویحک نماند فزون تر ز سالی پرستو. رودکی . چرا زیرکانند بس تنگ روزی چرا ابلهانراست بس بی نیازی چرا عمر طاوس و دراج کوته چرا مار و کرکس زید در درازی . معصبی . یارب چرا نبرد مرگ از ما این سالخورده زال بن انبانرا. منجیک . چرات ریش دراز آمدست و بالا پست محال باشد بالا چنان و ریش چنین . منجیک . در شگفتم از آن دو کژدم تیز که چرا لاله اش بجفت گرفت با دو کژدم نکرد زفتی هیچ با دل من چراش بینم زفت . خسروی . بپرسیدو گفتش چه مردی بگوی چرا کرده ای سوی این مرز روی . فردوسی . چرا جنگجوی آمدی با سپاه چرا کشت خواهی مرا بی گناه . فردوسی . ز خوی بد چرخ گشتم شگفت که مهر از چنان مه چرا برگرفت . فردوسی . همه موبدان سرفکنده نگون چرا کس نیارست گفتن، نه چون . فردوسی . با اینهمه جفا که دلم را نموده ای دل بر تو شیفته است ندانم چنین چراست . فرخی . چرا بگرید زار ارنه غمگن است غمام گریستنش چه باید که شد جهان پدرام ؟ عنصری . ای لعبت حصاری شغلی اگر نداری مجلس چرا نسازی باده چرا نیاری ؟ منوچهری . من بزیرلگدت همچو هبا کردم بی گنه بودی این جرم چرا کردم . منوچهری . گر فرخی بمرد چرا عنصری نمرد پیری بماند دیر و جوانی برفت زود. لبیبی . اگر نه آفتاب از من جدا شد جهان بر چشم من چون شب چرا شد؟ فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). دانا ز تو چون چرا و چون پرسد با لات سخن نگوید ای برنا. ناصرخسرو. اگر محول حال جهانیان نه قضاست چرا مجاری احوال بر خلاف رضاست ؟ انوری . تو نیز آخر هم از دست بلندی چرا بتخانه ای را در نبندی ؟ نظامی . چرا بصد غم و حسرت سپهر دائره شکل مرا چو نقطه ٔ پرگار در میان گیرد؟ حافظ. ◄ زیرا. بعلت آنکه . بدانجهت : اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گوی سخن بخاک میفکن چرا که من مستم . حافظ. رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت چرا که حال نکو در قفای فال نکوست . حافظ. ◄ بلی . نعم . آری . جواب مثبت در سؤال نفی . آری در پاسخ سؤال نفی . مثال : شما همراه ما نمی آئید؟ چرا؛یعنی میآیم . تو فرزند فلانی نیستی ؟ چرا؛ یعنی هستم . ♦ چون و چرا ؛ بحث و مناظره کردن . تعلیل آوردن . استدلال در باره ٔ کیفیت و ماهیت چیزی . مخصوصاً در باره ٔ خلقت عالم . و رجوع به چون شود : برزم دلیران توانا بود به چون و چرا نیز دانا بود. فردوسی . اگرکشته گر مرده هم بگذریم سزد گر به چون و چرا ننگریم . فردوسی . نیابی به چون و چرا نیز راه نه کهتر بدین دست یابد نه شاه . فردوسی . چون و چرامجوی و زبون چرا مباش زیرا که خود ستور زبون چرا شده است . ناصرخسرو. ♦ چرا وچون ؛ چون و چرا : برفتند با او بخیمه درون سخن بیشتر بر چرا رفت و چون . فردوسی . بررس زچرا و چون چرائی شادان بچرا چو گاو لاغر. ناصرخسرو.
چرا. [ چ َ ] (اِمص ) بمعنی چریدن باشد. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (غیاث ). رعی و رعیة. (ناظم الاطباء). چریدن حیوان که خوردن علف زمین است . (فرهنگ نظام ). چرا کردن . عمل چریدن : چو برگرددت روز یار توام بگاه چرا مرغزار توام . فردوسی . چرا ناید آهوی سیمین من که بر چشم کردمش جای چرا؟ غضایری . هر زردگلی بکف چراغی دارد هر آهوکی چرا به راغی دارد. منوچهری . چون و چرا مجوی و زبون چرا مباش زیرا که خود ستورزبون چرا شده است . ناصرخسرو. بررس ز چراو چون چرائی شادان بچرا چو گاو لاغر. ناصرخسرو. تو غرق چشمه ٔ سیماب و قیر پنداری که گرد چشمه ٔ حیوان و کوثری به چرا. خاقانی . نفس خرگوشت بصحرا در چَرا تو بقعر این چَه ِ چون و چِرا. مولوی . ◄ (اِ) چراگاه . (آنندراج ) (غیاث ). جای چریدن . مرتع : لگام از سر رخش برداشت خوار چرا دید بگذاشت در مرغزار. فردوسی . باندوه چرااند و شب و روز رمانند از صحبت من زآنکه ستوران چرااند. ناصرخسرو. ابلهی دید اشتری به چرا گفت نقشت همه کژ است چرا؟ سنائی . ◄ علف و گیاهی که ستور آن را چرند. (ناظم الاطباء). آنچه چارپایان در چراگاه خورند. خوراک حیوانات . آنچه آنرا چرند : گیا گر خورد جانور باک نیست چرا جانور جانور را چراست ؟ ناصرخسرو. تن چرای گور خواهد شد به تن تا کی چری جانت عریانست و تو بر گرد تن کرباس تن . ناصرخسرو. داناش گفت معدن چون و چِراست این نادانش گفت نیست که این معدن چَراست . ناصرخسرو. برون ران ازین شهر و ده رخش همت که آنجاش آب و چرائی نیابی . خاقانی . قوت عقل کاملان حکمت بود جسم حیوانی نجوید جز چرا. مولوی .
مترادف و متضاد واژهدان
برایچه، به چه دلیل، به چهعلت، ازچه، به چه جهت، (متضاد: زیرا، برایاینکه، چون) آری، بله (متضاد: نه، خیر)
چریدن علفچری
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی