چدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چدار. [ چ ِ ] (اِ) چیزی باشد که از پشم و ریسمان بافند و دست و پای اسب و استر بدفعل را بدان بندند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). چیزی که از ریسمان و چرم سازند و دست و پای اسب و استر بدفعل بدان بندند. (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ). طنابی که از ابریشم تابند و دست و پای اسب و استر شرور را بدان بندند. (ناظم الاطباء). بترکی کوستک . (شعوری ). اشکیل نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ). شکیل . شکال . پای بنداسب و استر و الاغ بدنعل و چموش . پابند : جسمش سپهر و زین قمر و تنگ آفتاب عزمش عنان و حزم لگام و قضا چدار. عنصری (در صفت اسب ). درعها ذل مضیق و خودها رنج غلاف تیغها حبس نیام و مرکبان بند چدار. مسعودسعد. تا گشته ای پیاده ز چشمم روان مژه گلگون اشک را نتواند چدار شد. میریحیی (از آنندراج ) مرا ز کین خران باک نیست زانکه بود سه گز فسار و دو چنبر چدار چاره ٔخر. قاآنی . رجوع به اشکیل و شکیل و شکال شود.