چامه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) (اِ.) سرود، شعر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) (اِ.) سرود، شعر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چامه . [ م َ / م ِ ](اِ) شعر بود. (فرهنگ اسدی ). بمعنی شعر باشد عموماً. (برهان ). مطلق شعر را گفته اند. چکامه نیز آمده . (انجمن آرا) (آنندراج ). هر کلام موزون و شعر عموماً. (ناظم الاطباء). شعر در مقابل نثر که «چانه » باشد. منظومه . نشید. سخن منظوم و موزون . کلام مقفی : یک شبانروز اندر آن خانه گاه چامه سرود و گه چانه . (از فرهنگ اسدی ). ◄ غزل را گویند خصوصاً و آن مطلعی است با ابیات متوازنه متشارکه در قافیه و ردیف کمتر از هفده بیت . (برهان ). غزل را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). غزل خصوصاً. (ناظم الاطباء). (فرهنگ نظام ). ◄ سرود. (نسخه ای از فرهنگ اسدی ) (ناظم الاطباء). نغمه . (ناظم الاطباء). آهنگ . آواز. دستگاه موسیقی : چو آن چامه بشنید بهرام گور بخورد آن گرانسنگ جام بلور. فردوسی . همان چامه و چنگ ما را بس است نثار زنان بهر دیگر کس است . فردوسی . بگوش زن جادو آمد سرود همان چامه ٔ رستم و زخم رود. فردوسی . برآورد رامشگر زابلی زده چنگ بر چامه ٔ کابلی . فردوسی . یکی چامه گوی و دگر چنگ زن یکی پای کوبد شکن بر شکن . فردوسی (از فرهنگ اسدی ). سرمایه ٔ عشقند چوبر چامه سرایند پیرایه ٔ نازند چو در خدمت یارند. سنایی . بزد دست و طنبور در بر گرفت سرائیدن چامه اندر گرفت . ؟ (از فرهنگ اوبهی ). بمعنی سخن هم آمده است . چه چامه دان سخندان را گویند. (برهان ). سخن و قول . (ناظم الاطباء).
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه