چاره گر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاره گر. [ رَ / رِ گ َ ] (ص مرکب ) صاحب تدبیر. مدبر. آنکه در کارها تدبیر و تأمل کند. کسی که بحیلت و تدبیر و تفکر کارها را بسامان رساند: صیرفی ؛ مرد محتال و چاره گر و تصرف کننده در کارها. (منتهی الارب ) : که دانست کاین چاره گر مرد سند سپاه آرد از چین و سقلاب و هند. فردوسی . شوم زو بپرسم بگوید مگر ز چاره چه کرده ست آن چاره گر. فردوسی . سر ماهرا کار شد ساخته وز آن چاره گر گشت پرداخته . فردوسی . زن چاره گر زود بردش نماز چنین گفت کای شاه گردنفراز. فردوسی . چنین گفت با چاره گر کدخدای کزو آرزوها نیاید بجای . فردوسی . بدادش بدان دایه ٔ چاره گر یکی دست جامه بدان مژده بر. فردوسی . که او پیل جنگی و چاره گر است فراوان بگرد اندرش لشکر است . فردوسی . از ایران بیامد یکی چاره گر بفرمان دادار بسته کمر. فردوسی . ز درگه یکی چاره گر برگزید سخنگوی و دانا چنان چون سزید. فردوسی . کردار بود چاره گر کار بزرگان کردار چنین باشد و او عاشق کردار. فرخی . وگر ایدون به بن انجامدمان نقل و نبید چاره ٔ هر دو بسازیم که ما چاره گریم . منوچهری . که داند گفت چون بد شادی ویس زمرد چاره گر آزادی ویس . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ) در همه کاری آن هنرپیشه چاره گر بود و چابک اندیشه . نظامی . نجات آخرت را چاره گر باش در این منزل ز رفتن باخبر باش . نظامی . ◄ معالج . علاج کننده . آنکه علاج بیماری ودرمان درد کند. کسی که ناتوانان و دردمندان را علاج کند و بفریاد رسد : سپهبد سوی آسمان کرد سر که ای دادگر داور چاره گر. فردوسی . ترا دیدم اندر جهان چاره گر تو بندی بفریاد هر کس کمر. فردوسی . بدین کار اگر تو نبندی کمر نبینم به گیتی دگر چاره گر. فردوسی . نیامد ز بیژن به ایران خبر نیایش نخواهدبدن چاره گر. فردوسی . بنزدیک خاتون شد آن چاره گر تبه دید بیمار او را جگر. فردوسی . ره آموز و روزی ده و چاره گر بوداین شه بی پدر را پدر. اسدی . چنین گفت چون مدت آمد بسر نشاید شدن مرگ را چاره گر. نظامی . مونس غمخواره غم دی بود چاره گر می زده هم می بود. نظامی . یار اگر چاره گر عاشق بیچاره شود کی از این غم سر خود گیردو آواره شود کمال خجندی (از آنندراج ). بیمار بی طبیب چو چشم توام ؛ که نیست آن قوتم که منت هر چاره گر کشم . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). بکار خویش طبیب ار نبی است حیران است مسیح چاره گر درد حمل مریم نیست . محسن تأثیر (ازآنندراج ). ◄ محیل . حیله گر. مکار. فسونگر. نیرنگ باز. فریبکار : نهانی ز سودابه ٔ چاره گر همی بود پیچان و خسته جگر. فردوسی . سخن چین و بیدانش و چاره گر نباید که یابند پیشت گذر. فردوسی . ز ما ایمنی خواه و چاره مساز که بر چاره گر کار گردد دراز. فردوسی . همیزد بر او تیغ تا پاره گشت چنان چاره گرمرغ بیچاره گشت . فردوسی . بداندیش گردد پدر بر پسر پسر همچنین بر پدر چاره گر. فردوسی . زن چاره گر بستد آن نامه را شنیدآن سخنهای خودکامه را. فردوسی . به گه معرکه ار شیر بود دشمن تو همچو روباه شود چاره گر و حیلت کوش . سوزنی . اگر شوی به دها حیله ور تر از دراج و گر شوی به ذکا چاره گرتر از روباه . عبدالواسع جبلی . شاه چون دید پیچ پیچی او چاره گر شد ز بد بسیچی او. نظامی . زین چاره گران بادپیمای در کار فلک کرا رسدپای . نظامی . دورنگی در اندیشه تاب آورد سر چاره گر زیر خواب آورد. نظامی . من بیچاره می نیارم گفت آنچه زین چرخ چاره گر دارم . اسماعیل باخرزی . زلفت هزار دل بیکی تار مو ببست راه هزار چاره گر از چار سو ببست . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی