چاره جستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاره جستن . [ رَ / رِ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) تدبیر کردن . تفکر و تأمل در انجام کاری یا اصلاح امری نمودن : نشستند دانش پژوهان بهم یکی چاره جستند بر بیش و کم . فردوسی . به اندیشه ٔ پاک دل را بشست فراوان ز هر گونه ای چاره جست . فردوسی . یکی چاره ٔ راه دیدار جوی چه باشی تو بر باره ومن به کوی . فردوسی . او... خلاص خود را چاره میجست . (کلیله و دمنه ). ◄ علاج کردن .درصدد علاج برآمدن . درمان کردن . علاج و درمان خواستن : بدین چاره جستن ترا خواستم چو دیر آمدی تندی آراستم . فردوسی همی چاره جستند از آن اژدها که تا چین بیابد ز سختی رها. فردوسی . بسی چاره جست و ندید اندر آن همی بود پیچان و لرزان برآن . فردوسی . دو مار سیاه از دوکتفش برست غمی گشت و از هر سویی چاره جست . فردوسی . ◄ حیله کردن . فسون کردن . بفریب و نیرنگ توسل جستن . خدعه نمودن : یکی چاره جست اندر آن کار زشت ز کینه بنوی درختی بکشت . فردوسی . برآنگونه با او همی چاره جست نهانیش بد بود و رایش درست . فردوسی . تو بودی بر این پادشاهی فروغ همی چاره جستی و گفتی دروغ . فردوسی . نه مردی بود چاره جستن بجنگ نرفتی بسان دلاور نهنگ . فردوسی . بسی خیمها کرده بود او درست مر این خیمهای مرا چاره جست . عنصری . زن مهربان چاره ای جست زود که از چاره جستنش چاره نبود. شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ دوری گزیدن . جدایی خواستن : همی خواندش شاه و او چاره جست همی داشت آن نامه ٔ شاه سست . فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
درمان کردن، علاج کردن چاره طلبیدن، چاره ساختن، تدبیر اندیشیدن از عهده برآمدن