چارمیخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چارمیخ . (اِ مرکب ) چهارمیخ . نوعی شکنجه . معروف است و آن چنان باشد که شخصی را خواهند شکنجه کنند بر پشت یا به روی خوابانند و چهار دست و پای او را به میخ بندند. (برهان ). نوعی از سیاست مقرری و آن چنان باشد که شخصی را که خواهند شکنجه کنند بر پشت یا به رو بخوابانند و هر چهار دست و پای او را محکم بر میخ بربندند. (آنندراج ). نوعی از تعذیب که مجرم را به چهارمیخ دست و پا بندند. (غیاث ) : عدل تو ظلم و فتنه را نعل گرفت لاجرم هر دو چو نعل مانده اند ازتو به چارمیخ در. مجیر بیلقانی . جان یوسف زاد را کآزاد کرده ٔ همت است وا رهان زین چارمیخ هفت زندان وا رهان . خاقانی . درختی است شش پهلو وچاربیخ تنی چند را بسته بر چارمیخ . نظامی . یا برین تخت شمع من مفروز یا چو تختم به چارمیخ بدوز. نظامی . دشمنش چون درخت بیخ زده بر در او به چارمیخ زده . نظامی . دچار چارمیخ و شکنجه و عذاب و قطع دستها میشود. (بهاءالدین ولد). خون خوری در چارمیخ تنگنا در میان حبس و انجاس و عنا. مولوی . چارمیخ شه ز رحمت دور نی چارمیخ حاسدی مغفور نی . مولوی . دعوی خود را چو کاذب یافت پیش خلق تو خویش را بر چارمیخ خار زدناچار گل . اشرف (از آنندراج ). ◄ کنایه از عناصر اربعه هم هست . (برهان ) : شش جهت را ز هفت بیخ برآر نه فلک را به چارمیخ برآر. نظامی . ◄ عمل لواطه را نیزگویند. (برهان ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی