پیچ و تاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیچ و تاب . [ چ ُ ] (اِ مرکب، از اتباع ) خطل . (منتهی الارب ).خم و شکن . گردش چیزی بدور خود چون موی : پیچ و تابش نور و تاب از من ببرد تا بماندم تافته بی نور و تاب . ناصرخسرو. تاب و نور از روی من میبرد ماه تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب . ناصرخسرو. عشق بی باک مرا در رگ جان افکندست پیچ و تابی که در آن موی کمر می باید. صائب . اهل معنی میزنند از غیرت من پیچ و تاب مصرعی را میکند گر سرو موزون از من است . صائب . مژده از گنج دلم خشت سرخم می کند مار زهرآگین فرقت پیچ و تابی میزند. شفائی . عاشق دیوانه چون خواهد که بیند روی یار زلف او آشفته گشت و پیچ و تابی میزند. اسیر لاهیجی . ♦ بپیچ و تاب افکندن (افتادن ) ؛ پیچان گشتن یا گردانیدن از درد و رنج .