پیوسته شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. شُ دَ) (مص ل.)<BR>۱- متصل شدن، مربوط شدن.<BR>۲- دوام یافتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. شُ دَ) (مص ل.) ۱- متصل شدن، مربوط شدن. ۲- دوام یافتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیوسته شدن . [ پ َ / پ ِ وَ ت َ / ت ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مقابل گسسته شدن . وصل . (تاج المصادر). صلة. (تاج المصادر بیهقی ). ایتلاف . (تاج المصادر). بی فاصله شدن . متصل شدن .پیاپی شدن . علی الدوام شدن . برقرار شدن : چو رزمش بدینگونه پیوسته شد ز تیر دلیران تنش خسته شد. فردوسی . از ایرانیان بیشتر خسته شد وزآن روی پیکار پیوسته شد. فردوسی . شدند آن زمین شاه را چاکران چو پیوسته شد نامه ٔ مهتران . فردوسی . چو زینگونه آواز پیوسته شد دل کهرم از پاسبان خسته شد. فردوسی . چو رزم یلان سخت پیوسته شد سیاوش بجنگ اندرون خسته شد. فردوسی . از ایران به او نامه پیوسته شد به ما بردر شهر او بسته شد. فردوسی . چو پیوسته شد مهر دل بر جهان بخاک اندر آردسرت ناگهان . فردوسی . وزآنسوی پیوسته شد ده به ده به هر ده یکی نامبردار مه . فردوسی . دد از تیر گشتاسپی خسته شد دلیریش با درد پیوسته شد. فردوسی . خور وماه با هم چو پیوسته شد دل هر دو بر یکدگر بسته شد. فردوسی . چو کاوس بر خیرگی بسته شد به هاماوران رای پیوسته شد. فردوسی . جنگی پیوسته شد، جنگی سخت بنیرو. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٦٦). هرگز آشنایی بود همچو خویشی که پیوسته زو شد نبی را تبارش . ناصرخسرو. زر و سیم و گوهر شد و کان عالم چو پیوسته شد نفس کلی به ارکان . ناصرخسرو. پیوسته شدم نسب به یمگان کز نسل قبادیان گسستم . ناصرخسرو. ای خنک آن مرد کز خود رسته شد در وجود زنده ای پیوسته شد. مولوی . التساق، التزاق ؛ پیوسته شدن بچیزی . التحام ؛ پیوسته شدن جنگ و جراحت . اردان، اردام ؛پیوسته شدن تب . التیام ؛ پیوسته شدن با یکدیگر. اشجام، دیم ؛ پیوسته شدن باران . (تاج المصادر). ◄ واصل شدن . رسیدن : ز هر مرز پیوسته شد باژ و ساو کسی را نبد با جهاندار تاو. فردوسی . برین گونه چون نامه پیوسته شد ز خون ریختن شاه دلخسته شد. فردوسی . بدان بخردان کارها بسته شد ز هر کشوری نامه پیوسته شد. فردوسی . ◄ منظوم شدن : حدیث پراکنده بپراکند چو پیوسته شد جان و مغز آکند. فردوسی . ♦ پیوسته شدن کار ؛ انتظام یافتن آن . منتظم شدن امر (زمخشری ). مستقیم شدن کار. سرگرفتن آن . (فهرست ولف ) : بدانگه که پیوسته شد کارشان به هم درکشیدند بازارشان . فردوسی . فلک ها یک اندر دگر بسته شد بجنبید چون کار پیوسته شد. فردوسی . ◄ جنگ درگرفتن : تا چنان شد که از این جانب کار پیوسته شد و از آن جانب نظاره میکردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٤٠). اتصال ؛ پیوسته شدن کار. (تاج المصادر بیهقی ). ♦ پیوسته شدن مهر ؛ برسر مهر آمدن : چو مهر جهانجوی پیوسته شد دل مرد آشفته آهسته شد. فردوسی .