پیوسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پِ وَ تَ یا تِ)<BR>۱- (ص مف.) وصل شده، به هم بسته.<BR>۲- مقرب، ندیم.<BR>۳- (ق.) همیشه، مدام.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پِ وَ تَ یا تِ) ۱- (ص مف.) وصل شده، به هم بسته. ۲- مقرب، ندیم. ۳- (ق.) همیشه، مدام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیوسته . [ پ َ / پ ِ وَ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) متصل . ملصق . بهم بسته . بلافصل . بی فاصله ٔ مکانی . پیوندکرده شده . موصول . مرصوص . مربوط. ملتصق . بیکدیگر دوسیده . ملحق . لاحق . ملحق شده : جنیانجکث، قصبه ٔ تغزغز است ... و مستقر ملک است و بحدود چین پیوسته است . و حدودش (حدود ایلاق ) بفرغانه و چذغل و چاچ و رود خشرت پیوسته است . (حدود العالم ). بزرگیش با کوه پیوسته باد دل بدسگالان او خسته باد. فردوسی . خوابین که ناحیت است از غور پیوسته به بست و زمین داور. (تاریخ بیهقی ). برخاستند و خویشتن را بپای آن دیوارها افکندند که بمحلت دیه آهنگران پیوسته است . (تاریخ بیهقی ص ٢٦١). امیر محمد بحکم آنک ولایت این مرد بگوزگانان پیوسته است بسیار حیلت کرده بود. (تاریخ بیهقی ). و آن لازم است بر گردن من و پیوسته است بعضی ببعضی . (تاریخ بیهقی ص ٣١٩). و جنگ بدبوسی خواهد کرد که بجانب صغانیان پیوسته است و جایگاه کمین است . (تاریخ بیهقی ). بدریاست پیوسته این شهر باز گذرگاه کشتی است کآید فراز. اسدی . بندیش نکو که این سه خط را پیوسته که کرد یک بدیگر. ناصرخسرو. مملکت را ایمنی با عمر او پیوسته بود ایمنی آمد بسر چون عمر او آمد بسر. معزی . چنانکه بتی زرین که بیک میخ ترکیب پذیرفته باشد و اعضاء او به هم پیوسته . (کلیله و دمنه ). و آب حرام کام آنجا رود و پیوسته ٔ بیکند نیستانهاست و آبگیرهای عظیم . (تاریخ بخارا ص ٢٢). حد اول او باره ٔ شهرستان پیوسته ٔ چوبه ٔ بقالان . (تاریخ بخارا ص ٦٤). و پیوسته ٔشمس آباد چراگاهی ساخت از جهت ستوران خاصه . (تاریخ بخارا ص ٣٥). در چاره بر چاره گر بسته نیست همه کار با تیغ پیوسته نیست . نظامی . گره برزد ابروی پیوسته را گشاد از گره چشم در بسته را. نظامی . راسخان در تاب انوار خدا نی بهم پیوسته نی از هم جدا. مولوی . قصد؛پیوسته آوردن اشعار. (منتهی الارب ). ♦ اندام پیوسته ؛ عضو مرکب . رجوع به آلی (جسم ) شود. ♦ باز پیوسته ؛ متصل : دو کشتی به هم بازپیوسته داشت میان دو کشتی رسن بسته داشت . نظامی . ◄ دائم . همیشه . سرمد. (دهار). مدام . مازال . دائمة. دائما. خالد. مستمر. همواره . هماره . جاودان . هموار. پیاپی . اتصالاً. بلافاصله . (برهان ).پی در پی . لاینقطع. بی فاصله ٔ زمانی . بیواسطه . بریز. یک ریز. مسلسل . دمادم . مستدام .متواتر. هامواره . علی الدوام : چهل روز پیوسته مان جنگ بود تو گفتی بریشان جهان تنگ بود. فردوسی . یکی ویژه خلعت بدو داد و گفت که پیوسته نیکی کند در نهفت . فردوسی . از اندیشگان زال شد خسته دل بر آن کار بنهاد پیوسته دل . فردوسی . زنان را از آن نام ناید بلند که پیوسته در خوردن و خفتنند. فردوسی . از ایران سپه بیشتر خسته بود وز آنروی پیکار پیوسته بود. فردوسی . گسی کرد سودابه را خسته دل برآن کار بنهاد پیوسته دل . فردوسی . بیار آن کمانی که تور دلیر بدو جست پیوسته پیکار شیر. فردوسی . و گر بیشتر کشته و خسته بود پس پشتشان نیزه پیوسته بود. فردوسی . نعمتش پاینده باد و دولتش پیوسته باد دولت اوبیکران و نعمت او بیکنار. فرخی . نعمتش پیوسته و عمرش دراز دولتش پاینده و بختش جوان . فرخی . دادشان دائم و پیوسته شرابی چو گلاب نشد از جانبشان غائب روزی و شبی . منوچهری . جاوید بزی بار خدایا بسلامت با دولت پیوسته و با عمر بقائی . منوچهری . وجنگ آغاز کردند پیوسته تا روز دوشنبه ٔ بیست و دوم ... (تاریخ سیستان ). راهها فروگرفتند و از ترکمانان رسولان نزدیک او پیوسته است و از آن وی سوی ایشان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٠٩). قاصدان باید که اکنون پیوسته تر آیند و کار از لونی دیگر پیش گرفته آید. (تاریخ بیهقی ص ٦٤٣). اگر عمر یابد و دست از شراب پیوسته که بیشتر به ریق میخورد بدارد و بنداشت ... (تاریخ بیهقی ص ٥٢٩). او را پیوسته بخواندندی تا حدیث کردی و اخبارخواندی . (تاریخ بیهقی ). سلطان گفت باز گردید و بیدار و هشیار باشید که نواخت ما بشما پیوسته است . (تاریخ بیهقی ص ٢٤١). چندین روز پیوسته همواره نشاط و رامش بخواهد بود. (تاریخ بیهقی ص ٣٧٨). و پیوسته وی را بنامه ها بالیدی . (تاریخ بیهقی ١١٦). اگر تا این غایت نواختی بواجبی از مجلس ما بحاجب نرسیده است اکنون پیوسته بخواهد بود. (تاریخ بیهقی ص ٣٣٥). مرد قرمطی است و خلعت مصریان پوشید تا امیرالمؤمنین القادر باﷲ بیازرد و نامه از امیر محمود باز گرفت و اکنون پیوسته ازین میگوید. (تاریخ بیهقی ص ١٧٧). از اینگونه تضریب ها و تلبیسها میساختند تا دل وی بر ما صافی نمیشد و پیوسته نامه ها بعتاب میرسید. (تاریخ بیهقی ). اگر ضدند اخشیجان چرا هر چار پیوسته بوند از غایت وحدت برادروار در یکجا. ناصرخسرو. گرد از دل سیاه فروشوید مسح و نماز و روزه ٔ پیوسته . ناصرخسرو. تسبیح میکنندش پیوسته در زیر این کبود وتنک چادر. ناصرخسرو. و شراب پیوسته خوردمی . (سفرنامه ٔ ناصرخسرو).پس از آن کیومرث و برادرها شادی کردند و بفال گرفتند که پیوسته در این شهر شادی باشد. (قصص الانبیاء ص ٣٤). تا ملک الروم زنده بود میان ابرویز و از آن او پیوسته مکاتبات رفتی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص ١٠٣). و سبب قتل ابرویز آن بود که پیوسته بدخویی کردی . (فارسنامه ابن البلخی ص ١٠٧). و پیوسته بزرگان را می کشتی و مردم فرومایه را برمیکشیدی . (فارسنامه ابن البلخی ص ٩٨). زآنش زنند تا بچه خفته است پیش ازآنک پیوسته ایستاده بود پیش او پدر. مسعودسعد. و از حبوب که پیوسته غذا را شاید وی (جو) زودتر رسد. (نوروزنامه ). چه پیوسته ترسان بود و از هرچیز گریزان . (نوروزنامه ). ومردم آن شهر پیوسته با یکدیگر تعصب کنند و قتلها رود از جانبین و پیوسته بدین مشغول باشند. (مجمل التواریخ و القصص ). حوضی که پیوسته آب در وی می آید و آنرابراندازه ٔ مدخل مخرجی نباشد لاجرم از جوانب راه جوید. (کلیله و دمنه ). پیوسته دو چشم سیه تست غنوده چونان که سیه جعد تو همواره شکسته . سوزنی . و گر غم همه عالم نهند بر دل من چه غم خورم که تو پیوسته غمگسار منی . سنائی . باد پیوسته از سرشک حسد روی بدخواه تو چو پشت پلنگ . انوری . یکی زنجیر زر پیوسته دارد بدان زنجیر پایش بسته دارد. نظامی . مرا زین کار کامی برنخیزد پری پیوسته از مردم گریزد. نظامی . جهان بانوش خواند پیوسته شاه بر او داشت آیین حشمت نگاه . نظامی . گنجها پیوسته در ویرانه هاست . مولوی . نه پیوسته باشد روان در بدن نه همواره گردد زبان در دهن . سعدی . سحر است کمان ابروانت پیوسته کشیده تا بناگوش . سعدی . تنت باد پیوسته چون دین درست . سعدی . همه وقت بردار مشک و سبوی که پیوسته در ده روان نیست جوی . سعدی . به کسوف اندر پیوسته نماند خورشید به وبال اندر پیوسته نماند اختر. قاآنی . غم مخور زآنکه به یک حال نمانده است جهان شادی آید ز پی غصه و خیر از پی شر. ؟ اسجاد، برشمة؛ پیوسته نگریستن . تطلع، تکادر؛ پیوسته نگریستن چیزی را. ممانحة؛ پیوسته و پی هم ریختن چشم اشک را. مدون ؛ پیوسته و همیشه ماندن بجائی . انسدار؛ پیوسته رفتن . (منتهی الارب ). کفل ؛ پیوسته روزه داشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). تدنیق ؛ پیوسته سوی چیزی نگریستن . اغباط؛ پیوسته داشتن پالان بر پشت ستور. (تاج المصادر). مواظبت ؛ پیوسته داشتن . (لغت ابوالفضل بیهقی ). حسم ؛ پیوسته داغ کردن . مطالعه ؛ پیوسته در چیزی نگریستن . ارعاج ؛ پیوسته جستن برق . (تاج المصادر). لقلقه ؛ پیوسته جنبانیدن مار زنخ خود را. (منتهی الارب ). سهج ؛ پیوسته وزیدن باد.(تاج المصادر). لث، الثاث، لثلثة؛ پیوسته باریدن باران . الظاظ؛ پیوسته باریدن باران . الحاح ؛ پیوسته باریدن و برجای بودن باران . مقهنب ؛ پیوسته برآب باشنده .اقامة؛ پیوسته برپای داشتن چیزی را. (منتهی الارب ). ادجان ؛ پیوسته باران باریدن . اغضان ؛ پیوسته باریدن . (تاج المصادر). انذعاب پیوسته جاری شدن آب . ادامه، دیم ؛ پیوسته باریدن آسمان . هتلان ؛ باران سست پیوسته . اهدیدار؛ پیوسته ریخته شدن باران . (منتهی الارب ). ادمان ؛ پیوسته کاری کردن . معاقرة؛ پیوسته کاری کردن . (تاج المصادر). هتن ؛ باران ضعیف پیوسته . هسهسة؛، پیوسته روان شدن و رفتن بشب . دیمةٌ حطل، دیمه ٔ حطلاء؛ باران پیوسته . هفاة؛ بارانیست شبیه باران پیوسته . اقهاء؛ پیوسته قهوه خوردن . (منتهی الارب ). ◄ (اِ)خویش . خویشاوند. قوم و خویش . کس . نزدیک . قریب . ج، پیوستگان : چون خبر به عدی رسید کس فرستاد وعبدالملک و حبیب و مروان برادران یزیدبن مهلب بودندهمه بیاورند و بند کردند و آن کسان نیز که پیوسته ٔ او بودند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). فریبرز کاوس شان پیشرو کجا بود پیوسته ٔ شاه نو. فردوسی . نگه کردمی نیک هر سو بسی ز پیوسته پیشم نبودی کسی . فردوسی . همان نیز دختر کزان مادر است که پاکست و پیوسته ٔ قیصر است . فردوسی . تو بردین زردشت پیغمبری اگر چند پیوسته ٔ قیصری . فردوسی . همه پاک پیوسته ٔ خسرویم جز از نام او در جهان نشنویم . فردوسی . ز پیوستگانم هزار و دویست کز ایشان کسی را به من راز نیست . فردوسی . ز دهقان پرمایه کس را ندید که پیوسته ٔآفریدون سزید. فردوسی . فخر دولت بوالمظفر شاه با پیوستگان شادمان و شادخوار و کامران و کامگار. فرخی . و جمله ٔ کسان و پیوستگان میکائیلیان بدیوان رفتند و حال باز نمودند. (تاریخ بیهقی ). و سرای بوسهل را فروگرفتند و از آن قوم و پیوستگان او جمله که ببلخ بودند موقوف کردند. (تاریخ بیهقی ص ٣٣٠). اما خویشان و پیوستگان وزیر را عمل مفرمای که یکباره پیه بگربه نتوان سپرد. (از قابوسنامه ). از هر دو جانب کریم الطرفین و پیوسته ٔ ملوک جهانی . (منتخب قابوسنامه ص ٣). عبداﷲ و برادرانش علی و محمد و جمله ٔ پیوستگان را بگرفت و در بند کرد. (مجمل التواریخ و القصص ). و بخت نصر این مرد را که خط امان داده بود البته نیازرد و پیوستگانش را. (مجمل التواریخ و القصص ). از فرزندان حسین بن علی علیه السلام عبداﷲ و قومی پیوستگان و عشیرت کشته شدند به کوفه در حبس منصور. (مجمل التواریخ و القصص ). و باز مردمان شهر ایستادگی کردند، و پیوستگان سلطان هر کسی یاری دادند (تاریخ بخارای نرشخی ص ٥٩). و بسیاری پیوستگان و خویشان ما را به قلاع بازداشت . (راوندی، راحةالصدور). یاران و پیوستگان را وداع کرد و از آنجا بجزیره ای رفت . (سندبادنامه ص ١٦٢). مرا ز فرقت پیوستگان چنان روزیست که بس نماند که مانم ز سایه نیز جدا. خاقانی . ♦ پیوسته ٔ خون ؛ خویش نسبی . که از تخمه و نژاد او باشد : چو پیوسته ٔ خون نباشد کسی نباید برو بودن ایمن بسی . فردوسی . نبینمت پیوسته ٔ خون کسی کجا داردی مهر بر تو بسی . فردوسی . ز پیوسته ٔ خون بنزدیک اوی ببین تا کدامند صد نامجوی . فردوسی . بویژه که پیوسته ٔ خون بود چو از دور بیند ترا چون بود. فردوسی . چو پیمان همی داشت خواهی درست تنی صد که پیوسته ٔ خون تست . فردوسی . و رجوع به پیوستگان شود. ◄ قریب . ندیم . همراه : ... قصد این خاندان کرد و بر تخت امیران محمود ومسعود و مودود بنشست . چون شد، و سرهنگ طغرل کش باو و پیوستگان او چه کرد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٦٨٥). ◄ (ص ) منظم . به رشته کشیده ؛ منتظم (در، مروارید و جز آن ) : او هنر دارد بایسته چو بایسته روان او سخن راند پیوسته چو پیوسته درر. فرخی . آن سخن خواند پاکیزه چو دربافته در وین سخن گوید پیوسته چوپیوسته درر. فرخی . ◄ مقرون . ◄ درهم بسته . (برهان ). ◄ یک لخت . یکپارچه . اجزاء بهم متصل : نبینی ابر پیوسته برآید چو باران زو ببارد، برگشاید. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). ◄ پیوندخورده . پیوندکرده شده . (برهان ) : گهرشان بپیوند با یکدگر که پیوسته نیکوتر آید به بر. اسدی . چه باشد گر شدی در مهر بدرای نهال دوستی ببریدی از جای چو ببریدی دگر باره فروکار که پیوسته نکوتر آورد بار. فخرالدین اسعد (ویس ورامین ). ◄ کسی که از بسیاری گریستن نتواند سخن گفتن و اگر گوید گره بر سخنش افتد.(برهان ) .