پینکی زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پینکی زدن . [ ن َ زَ دَ ] (مص مرکب ) چرت زدن : آن خواجه که چون چراغ یک آب نخورد تا بود ز پرتوش کسی فیض نبرد مانند چراغی که بود کم روغن از اول عمر پینکی زد تا مرد. باقر کاشی (ازآنندراج ).
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پینکی زدن . [ ن َ زَ دَ ] (مص مرکب ) چرت زدن : آن خواجه که چون چراغ یک آب نخورد تا بود ز پرتوش کسی فیض نبرد مانند چراغی که بود کم روغن از اول عمر پینکی زد تا مرد. باقر کاشی (ازآنندراج ).