پیمانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ یا پِ نِ) (اِمر.)<BR>۱- ظرفی برای اندازه گیری غلات، مایعات و...<BR>۲- جام شراب.<BR>۳- مجازاً، شراب، نوشیدنی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ یا پِ نِ) (اِمر.) ۱- ظرفی برای اندازه گیری غلات، مایعات و... ۲- جام شراب. ۳- مجازاً، شراب، نوشیدنی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیمانه . [ پ َ/ پ ِ ن َ / ن ِ ] (اِ) هرچه بدان چیزی پیمایند. چیزی که غله و جز آن بدان کیل کنند. ظرفی که بدان چیزها پیمایند. (برهان ). منا. صاع . صواع . کیله . معیار. عدل .مکیل . مکیله . مقلد. (منتهی الارب ). صوع . مده . کیل . مکیال . قفیز. (دهار). صاحب انجمن آرا آرد: پیمانه بسبب تفاوت امکنه و ازمنه متفاوت است و تغییرپذیر ولیکن در عرب به این ترتیب مضبوط است : مکوک، پیمانه ای است که آن سه کیلجه و کیلجه یک من و هفت ثمن من و من دورطل است و رطل دوازده اوقیه و اوقیه یک استار و دو ثلث استار و استار چهار مثقال و نیم و یک مثقال یک درهم و سه سبع درهم و درهم شش دانق و دانق دو قیراط ودو طسوج و طسوج دو حبه است و حبه سدس ثمن درهم که جزوی است از چهل و هشت جزو درهم - انتهی : آنچه بخروار ترا داده اند با تو نه پیمانه بجا نه قفیز. کسائی . گر ترا دسترس فزونستی زر بپیمانه می ببخشی و من . فرخی . کم بینک پیمانه و ترازو هر گز نشود پاک ز آب زمزم . ناصرخسرو. پیمانه ٔ این چرخ را همه نام معروف به امروز و دی و فردا. ناصرخسرو. خرد پیمانه ٔ انصاف اگر یک بار بردارد بپیمایدمر آن چیزی که دهقان زیر سردارد. ناصرخسرو. جز سخته و پیموده مخر چیز که نیکوست کردن ستد و داد به پیمانه و میزان . ناصرخسرو. و پیمانه راست داشتن ترازو. (مجمل التواریخ و القصص ). قلم بیگانه بود از دست گوهر بار او لیکن قدم پیمانه ٔ نطق جهان پیمای او آمد. خاقانی . پیمود نیارم بنفس خرمن اندوه با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد. خاقانی . گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه میگردد به عارض تا فتاد از تاب می گلهای خندانش . خاقانی . مانده ترازوی تو بی سنگ ودُر کیل تهی گشته و پیمانه پُر. نظامی . غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک کمچه دوغ . سعدی . بکوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم بپیمانه بود. سعدی . سندری ؛ پیمانه ٔ بزرگ . سندره ؛ نوعی از پیمانه ٔ بزرگ . سدیس ؛ نوعی از پیمانه . قباع ؛ پیمانه ٔ بزرگ . (منتهی الارب ). قسطاس ؛ پیمانه ٔ بزرگ . (دهار). من ؛ پیمانه ای است . مکوک ؛ پیمانه ای که در آن یک و نیم صاع گنجد. کرّ؛ پیمانه ٔ خواربار که مر اهل عراق راست . جمم ؛ آنچه بر سر پیمانه باشد بعد پری . جمام ؛ پرکردن پیمانه را تا سر. پیمانه ٔ سر برآورده بعد پُری . مدی ؛ پیمانه ٔ شامیان و مصریان . جمجمه ؛ نوعی از پیمانه است . جم ّ؛ پر کردن پیمانه را تا سر. جراف ؛ نوعی از پیمانه . کیل غُذارم ؛ پیمانه ٔ تخمینی . غور پیمانه ای است مقدار دوازده سخ، مراهل خوارزم را. غراف ؛ پیمانه ای است بزرگ . قسط پیمانه ای که نیمه ٔ صاع باشد. مختوم ؛ پیمانه ٔ صاع . خطر؛ پیمانه ٔ کلان برای غله . (منتهی الارب ). ◄ جام . پیاله ٔ باده خوری . رطل . (دهار). مدة. (منتهی الارب ). قدح شرابخواری . (برهان ). ناطل . (زمخشری ) (منتهی الارب ). آوند شراب : گر جور کرد یار دگر بار سوی او میخواره وار از سر پیمانه ها شدم . ناصرخسرو. عاقل شیردلی باده مگیر حیض خرگوش به پیمانه مخور. خاقانی . گفت دو پیمانه کمتر ای عمو تا روی آزاده چون من کو به کو. عطار. بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم . سعدی . زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد. حافظ. مرا به دور لب دوست هست پیمانی که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه . حافظ. صاحب انجمن آرا گوید که از شعر ذیل اوحدی بر می آید که پیمانه بزرگتر از قدح باشد : عاشقان دردکش را دردی میخانه ده از قدح کاری نیاید بعد ازین پیمانه ده . اوحدی . دردق ؛ پیمانه ای است می را. سقایه ؛ دورق ؛ پیمانه ٔ شراب . فیهج ؛ پیمانه ٔ من . (منتهی الارب ). ◄ مجازاً، خود شراب . (فرهنگ نظام ) : سخنوران ز سخن پیش تو فرومانند چنان کسی که به پیمانه خورده باشد بنگ . فرخی . آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت . ◄ نزد صوفیه چیزی را گویند که در وی مشاهده ٔ انوار غیبی کنند و ادراک معانی یعنی دل عارف . (کشاف اصطلاحات الفنون ).
مترادف و متضاد واژهدان
جام، ساغر، صراحی، صراحی، قدح اندازه، کیل، کیله، معیار
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه