پیمان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیمان کردن . [ پ َ / پ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) متعهد شدن .عهد کردن . پذیرفتن از. تعهد. شرط. (دهار) (تاج المصادر). اشتراط. (تاج المصادر بیهقی ). عقد. (دهار). (تاج المصادر بیهقی ). عهد. (تاج المصادر) : ابا هر که پیمان کنم بشکنم پی و بیخ رادی بخاک افکنم . فردوسی . که گر با من از داد پیمان کنی زبان را به پیمان گروگان کنی . فردوسی . کنون هرچه گویمش جز آن کند نه سوگند داند نه پیمان کند. فردوسی . بکردند پیمان که از شهریار کسی برنگردد ازین کارزار. فردوسی . به پیش جهاندار پیمان کنیم دل از جنگ جستن پشیمان کنیم . فردوسی . بدو گفت بهرام پیمان کنم برین رنجها سر گروگان کنم . فردوسی . ترا اندرین مرز مهمان کنم بچیزی که جوئی تو پیمان کنم . فردوسی . مگر با من از پیش پیمان کند که نه خود کند بد نه فرمان کند. فردوسی . اگر با من کنی زینگونه پیمان تن ما را دو سر باشد یکی جان . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). گفت دست مرا ده و عهد بکن، دست بدو دادم و پیمان کردم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٩١). همانا تا خزان با گل به بستان عهد و پیمان کرد که پنهان شد چو بدگوهر خزان بشکست پیمانش . ناصرخسرو. عهد و پیمان میکنی که بعد ازین جز که طاعت نبودم کاری گزین . مولوی . سخت مشتاقیم پیمانی بکن سخت مجروحیم پیکانی بکن . سعدی . عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنم وین سبوی زرق را بر سنگ قلاشی زنم . سلمان (از آنندراج ). ♦ پیمان تازه کردن ؛ از نو عهد بستن . تجدیدعهد کردن : خاقان اعظم آنکه بقا با سعادتش همشیره ٔ ابد شد و پیمان تازه کرد. خاقانی . ♦ زرع و پیمان کردن ؛ پیمودن . طناب زدن . گز کردن .