پیلگوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیلگوش . (اِ مرکب ) پیلغوش . پیغلوش . سوسن منقش . فیلگوش . آذان الفیل . (منتهی الارب ). نوعی سوسن که آن را آسمانگون گویند و بر کنار آن نقطه های سیاه بود مانند خالی که بر روی خوبان باشد و رخنه های کوچک دارد. رجوع به پیلغوش شود : بر پیلگوش قطره ٔباران نگاه کن چون اشک چشم عاشق گریان غمزده گویی که پر باز سفید است برگ آن منقار بازلؤلؤ ناسفته برچده . کسائی . می خور کِت باد نوش، بر سمن و پیلگوش روزرش و رام و جوش، روز خور و ماه و باد. منوچهری . آمد بباغ نرگس چون عاشق دژم وز عشق پیلگوش درآورده سر به هم . منوچهری . غنچه با چشم گاو چشم بناز مرغ با گوش پیلگوش براز. نظامی . شمال انگیخته هر سو خروشی زده بر گاو چشمی پیلگوشی . نظامی . باد از غبار اسب تو حسن بصر نهد پنهان ز روح نامیه در چشم پیلگوش . سیف اسفرنگی . بی نورتر ز بخت خود از خشم پیلگوش بی برگ تر ز فضل خود از شاخ نسترن . سیف اسفرنگی . جلیس او شوی آنگه که چشم و گوشت را کزآن جمال و فعال حبیب دریابی چو گاو چشم ز دیدار عیب سازی کور چو پیلگوش ز گفتار خلق کر یابی . سلمان (از شرفنامه ). ◄ گل نیلوفر. (برهان ). ◄ اسم فارسی لوف الکبیر. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). لوف الصغیر. نام دوائی که آنرا لوف گویند و بیخ آنرا بعربی اصل اللوف و بیونانی دیوباقونیطس خوانند. (برهان ). نام داروئی است که عورات بسایند و در سر بمالند و عطاران در اخلاط خوشبویها ترکیب کنند، هندش نکه گویند. (شرفنامه ). ◄ (ص مرکب ) که گوشی چون فیل دارد باعتقاد عوام . ◄ (اِخ ) قومی از یأجوج که گوش پهن دارند. (فرهنگ نظام ) : از آن پیلگوشان برآورد جوش بهر گوشه ز ایشان سرافکند و گوش . اسدی . پدید آمد از بیشه وز تیغ کوه ازان پیل گوشان گروها گروه . اسدی . ◄ (ص مرکب، اِ مرکب ) خاک انداز. چیزی باشد بترکیب بیلی پهن که دو پهلوی آنرا بلند کنند و یک پهلو او را صاف و دسته ای بر او نهند و خاک و خاشاک در آن پر کنند وبیرون ریزند. (انجمن آرا) : آفتابش پیلگوش خاکروب آسمانش گنبد خرگاه باد. ابوالفرج رونی . ◄ (اِ مرکب ) نام حلوائی است . (شرفنامه ).