پیلبند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیلبند. [ ب َ ] (نف مرکب ) که پیل بندد. که پیل به قوت بازو به بند کشد : برغم سیاهان شه پیلبند مزور همی خورد از آن گوسفند. نظامی . ◄ (اِ مرکب ) بند پای فیل . زنجیری که بپای فیل بندند. ◄ جایی که فیل را بدانجا نگاهداری کنند. ◄ قسمی از بازی شطرنج که با یک پیل و دو پیاده بازی شود. (فرهنگ نظام ). یکی از منصوبه های شطرنج و دیوار چپ و راست که در قلعه سازند. (آنندراج ). تدبیری است در بازی شطرنج که در پس پیل خود دو پیاده نهند تا این هر سه تقویت همدگر نمایند و مهره ٔ حریف را باین طرف آمدن نگذارند و پیلبند حریف رابه پیاده ٔ خود می شکنند. (غیاث ) : بندبر پیلتن زمانه نهاد پیلبند زمانه را که گشاد. نظامی . پیاده روان گرد پیل بلند بهر گوشه ای کرده صد پیلبند. نظامی . چو در جنگ پیلان گشایی کمند دهی شاه قنوج را پیلبند. نظامی . کردند شامیانه ٔ گلدوز شب به پا بر پیلبند قلعه ٔ این نیلگون حصار. (از آنندراج ).