پیل بالا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیل بالا. (ص مرکب ) به مقدار قامت فیل . (غیاث ) : صد پیل وار خواهدم از زر خشک ازآنک مشک است پیل بالا در سنبل ترش . خاقانی . از در خاقان کجا پیل افکند محمود را بدره بردن پیل بالا برنتابد بیش از این . خاقانی . دادیم ز دست پیل بالا زر و سیم هم دست مراد زیر سنگ است هنوز. خاقانی . زر دوست از دست جهان در پای پیل افتاده دان ما زیر پای دوستان از پیل بالا ریخته . خاقانی . زیر پای غم تو خاقانی پیل بالا سر و زر اندازد. خاقانی . تا بپای پیل می بر کعبه ٔ عقل آمده ست پیل بالا نقد جان بر پیلبان افشانده اند. خاقانی . زمین را پیل بالا کند خواهم دبه در پای پیل افکند خواهم . نظامی . بفرمود تا خازن زودخیز کند پیل بالا بر او گنج ریز. نظامی . ز پای آن پیل بالا را نشاندند به پایش پیل بالا زر فشاندند. نظامی . ◄ بلند و بزرگ به قامت پیل . بلندو عظیم جثه . (برهان ). کنایه از بزرگ جثه و قوی هیکل . (آنندراج ) : من نه پیل آورده ام بس بس نظاره کز سفر پیل بالا طوطی شکرفشان آورده ام . خاقانی . درآمد بطیاره ٔ کوهکن فرس پیل بالا و شه پیلتن . نظامی . ز پای آن پیل بالا را نشاندند. نظامی . ◄ بسیار. (برهان ). ◄ توده و خرمن کرده . (برهان ). توده ٔ خرمن کرده ٔ بسیار، و آنرا از کثرت عظمت به بالای پیل تشبیه کرده اند. (انجمن آرا). توده ٔ خرمن گردکرده ٔ بسیار.