پیل افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیل افکندن . [ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) افکندن پیل . بر زمین زدن پیل . ◄ کنایه از عاجز کردن باشد. (برهان ). کنایه از عاجز کردن و غالب آمدن . (غیاث ). عاجز کردن و حیران داشتن : از در خاقان کجا پیل افکند محمودرا بدره بردن پیل بالا بر نتابد بیش از این . خاقانی . چو در زین کند سرو آزاد را بر اسبی که پیل افکند باد را. نظامی . و نیز رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ٢٤٤ شود. ◄ ترک غرور کردن : پیل بفکن که سیل ره کنده ست پیلکیهای چرخ بین چند است . نظامی . ◄ پیل طرح دادن . مات کردن : چو بشنید آن حکم یأجوج را که پیل افکند هر یکی عوج را. نظامی . بنطع کینه برچون پی فشردی در افکن پیل و شهرخ زن که بردی . نظامی .