پیفه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیفه . [ پیف ْ ف َ ] (اِ صوت ) پیف . رجوع به پیف شود.
پیفه . [ ف َ / ف ِ ] (اِ) چوبی باشد پوسیده در ولایت خوزستان و آنرا بجای آتشگیره بکار برند یعنی با سنگ چخماق آتش در آن زنند.(برهان ). چوب پوسیده که در خوزستان بجای آتشگیره برچخماق زنند. (آنندراج ). پد. پود. بد. بود. خف . حراق . قو. قاو. چوبی باشد خودرنگ بغایت پوسیده و نرم شده در ولایت خوزستان آنرا بر طریق پده و قاو بکار دارندو چون چخماق زنند آتش در آن گیرد. (صحاح الفهرس ): سوخته پیفه ات درفش لشکر ترکان چین پرزه ٔ گرد سپاهت لشکر هندوستان . عنصری .