پیغمبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیغمبر. [ پ َ / پ ِ غ َ ب َ ] (اِخ ) (اشموئیل پیغمبر) دهی جزء بخش خرقان شهرستان ساوه . واقع در ٢٤ هزارگزی مرکز بخش و ١٨ هزارگزی راه عمومی . کوهستانی و سردسیر دارای ٢٧٦ تن سکنه . آب آن از قنات کوچک و محصول آن غلات . شغل اهالی آن زراعت . راه آنجا مالرو است و زیارتگاهی بنام اشموئیل پیغمبر دارد. در یک هزارگزی ده غاری بنام چیچه بار وجود داردکه از سقف آن آب قطره قطره بحوض وسط غار میریزد و غار طبیعی بنظر می آید. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).
پیغمبر. [ پ َ / پ ِ غ َ ب َ ] (اِخ ) دهی جزء بخش شهریار شهرستان تهران واقع در ١٤ هزارگزی جنوب علیشاه عوض و ٧ هزارگزی شمال ایستگاه راه آهن رباط کریم . در جلگه و معتدل و دارای ١٥٨ تن سکنه . آب آنجا از قنات محصول آن غلات و باغات انگور. شغل اهالی آنجا زراعت است و از طریق لارماشین بدانجا میرود. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).
پیغمبر. [ پ َ / پ ِ غ َ ب َ ] (نف مرکب ) پیغام برنده . پیغامبر. رسول . نبی . فرستاده ٔ خدا. وخشور. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). پیامبر. پیمبر. نذیر. (منتهی الارب ) : بشاه جهان [گشتاسپ ] گفت [زرتشت ] پیغمبرم ترا سوی یزدان همی رهبرم . دقیقی . چنین گفت با شاه گندآوران نشانست خوابت ز پیغمبران . فردوسی . بگفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیر گیها بدین آب شوی . فردوسی . بر آئین زرتشت پیغمبرم ز راه نیاکان خود نگذرم . فردوسی . هرچند در ازل رفته بود که وی پیغمبر خواهد بود، بدین ترحم که بکرد نبوت وی مستحکم ترشد. (تاریخ بیهقی ). معجزاتی که میگویند این دو تن را (اردشیر و اسکندر را) بوده است چنانکه پیغمبران را بوده است . (تاریخ بیهقی ). عهدی است که بر پیغمبران و فرستاده های او، که بر ایشان باد درود، گفته شده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٧). بحق پیغمبران که فرستاده شده اند بسوی خلق ... (تاریخ بیهقی ). نور پیغمبرش همی خواندند یاش سایه ٔ اله میگوید. خاقانی . شیر را بچه همی ماند بدو تو به پیغمبر چه میمانی بگو. مولوی . ♦ امثال : هیچکس در خانه پیغمبر نشد . تو بهتر میدانی یا پیغمبر خدا؟ ◄ (اِخ ) پیغمبر اسلام، یعنی محمد مصطفی (ص ). پیغمبر مختار. نور. (منتهی الارب ) : که من شهر علمم علی ام در است درست این سخن گفت پیغمبر است . فردوسی . به پیغمبرش بر کنیم آفرین به یارانش بر یک بیک همچنین . فردوسی . همی نازد بعهد میر مسعود چو پیغمبر به نوشروان عادل . منوچهری . مابجانب عراق ... مشغول گردیم و وی بغزنین و هندوستان تا سنت پیغمبر ما... بجای آورده باشیم . (تاریخ بیهقی ). ثنا باد بر جان پیغمبرش محمد فرستاده ٔ بهترش . اسدی . خط خدای زود بیاموزی گر در شوی بخانه ٔ پیغمبر. ناصرخسرو. اندر حمایتی تو ز پیغمبر خدای مشکن حمایتش که بزرگست حشمتش . ناصرخسرو. گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت زآن در برون آید سری . مولوی . ♦ پیغمبر عربی ؛ محمد مصطفی (ص ). ♦ پیغمبر چاهی ؛ یوسف بن یعقوب علیه السلام . ♦ پیغمبر گم کرده فرزند ؛ یعقوب علیه السلام . (آنندراج ). ♦ پیغمبر مختار ؛ پیغمبر اسلام . (ص ٦٤٧ رودکی ج ١). ◄ فرستاده . فرسته . پیغامبر. که پیام برد. پیک . قاصد. پیام آور : چو آگاهی آمد به پرویز شاه که پیغمبر قیصر آمد ز راه ... فردوسی . که پیغمبر قیصر آمد بشاه پر از درد و پوزش کنان از گناه . فردوسی . شنیدم که خراد از ایران زمین بیامد به پیغمبری سوی چین . فردوسی . کنون نو شود در جهان داوری چو موبد بیاید به پیغمبری . فردوسی . رود سوی رستم به پیغمبری بگوید همه هرچه شد داوری . فردوسی . برفروز آذر برزین که در این فصل شتا آذر برزین پیغمبر آزار بود. منوچهری . (برای فهم مقصود منوچهری از پیغمبر آذر رجوع به قصیده ٔ او بمطلع: بر لشکر زمستان نوروز نامدار... شود).