پیغام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیغام . [ پ َ / پ ِ ] (اِ) پیام .سفارة. (دهار). از زبان کسی چیزی گفتن، و آنرا پیغام زبانی نیز گویند و پیغام کاغذی پیغامی که بتوسل مکتوب ادا کنند. و پیام را بلغت ژند و پاژند پیتام گویند. (آنندراج ). رسالت . ملأک . ملأکة. وحی . علوج . رسیل .رسول . رسالة. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). سخنی که بوسیله ٔ دیگری بکسی رسانند. مراسلة. آنچه از گفتار بکسی گویند که رفته بدیگری از جانب گوینده رساند. آنچه از گفتار بوسیله ٔ دیگری کسی را گویند : چو پیغام بشنید و نامه بخواند دژم گشت و اندر شگفتی بماند. فردوسی . به رستم بگفت آنچه پیغام بود که فرجام پیغامش آرام بود. فردوسی . پیام سپهدار توران بداد سیاوش ز پیغام او گشت شاد. فردوسی . فرستاده آمد بگفت آن پیام ز پیغام بهرام شد شادکام . فردوسی . ز پیغام او شد دلش پرشکن پراندیشه شد مغزش از خویشتن . فردوسی . فرستاده پیغام شاه جهان بدیشان بگفت آشکار و نهان . فردوسی . چه پیغام داری چه فرمان دهی فرستاده ای یا گرامی مهی . فردوسی . همان باژ و شطرنج و پیغام رای شنیدیم و پیغامش آمد بجای . فردوسی . چو پیغام خسرو به رستم رسید بکردار دریا دلش بردمید. فردوسی . خداوند یاد دارد بنشابور رسول خلیفه آمد و لواء و خلعت آورد و منشور و پیغام در این باب بر چه جمله بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٧). پیغام ها بر زبان وی می بود. (تاریخ بیهقی ص ٨٧). گفتم پیغام چیست . گفت میگوید که آنچه پیش ازین نبشته بودم ... اگر جز آن نبشتمی بیم جان بودی . (تاریخ بیهقی ص ٣٢٧). و گفت با تو حدیث فریضه دارم و پیغام است سوی بونصر. (تاریخ بیهقی ص ١٤٢). حدیث من [احمدبن ابی دواد ] گذشت پیغام امیرالمؤمنین بشنو. (تاریخ بیهقی ص ١٧٢). آلتونتاش چون پیغام بشنود برخاست و زمین بوسه داد. (تاریخ بیهقی ). بونصر مشکان و بوالحسن عقیلی و عبدوس در میان پیغام بودند. (تاریخ بیهقی ص ٣٨٠). خطها زیر آن نبشتند که این پیغام ایشانست . (تاریخ بیهقی ص ٦٧٧). عجب کاری دیدم ... پیغام سلطان بر آن جمله رسیده، کاغذی بدست وی داد. (تاریخ بیهقی ٣٧٠). امیر مسعود چون پیغام پدر بشنود بر پای خاست (تاریخ بیهقی ) . و هر روزی سوی ما پیغام بودی کم و بیش به عتاب و مالش و سوی برادر نوشت ... (تاریخ بیهقی ). و رسول با وی نامزد کردند با مشتی عشوه و پیغام که ولیعهد پدر وی است . (تاریخ بیهقی ). یکروز نزدیک این خواجه نشسته بودم و پیغامی را رفته بودم . (تاریخ بیهقی ). طاهر گفت پیغام است سوی بونصر باید گفته آید.(تاریخ بیهقی ). با خود گفتم این پیغام بباید نبشت اگر تمکین گفتار نیابم ... (تاریخ بیهقی ) . پس در حدیث وزارت بپیغام با وی سخن رفت، البته تن در نداد. (تاریخ بیهقی ). این حکم درین کار کرد پیداست با آنکه رسول آمده ست و پیغام . ناصرخسرو. سوی تو نیامده است پیغمبر یا تو نه سزای اهل پیغامی . ناصرخسرو. آنکس که زبانش بما رسانید پیغام جهان داوریگانه . ناصرخسرو. آمده پیغام حجت گوش دار ای ناصبی پاسخش ده گر توانی سر مخار ای ناصبی . ناصرخسرو. بشنو که چه گوید همیت دوران پیغام ازین چرخ تیز گردان . ناصرخسرو. پیغام فلک مر ترا نمایم بر خاک نبشته به خط رحمان . ناصرخسرو. هرچند که دیر آید سوی تو بیاید چون سوی پدرت آید پیغام نهانیش . ناصرخسرو. که ز پیغام زمانه نشود مرد خصیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ٣٩٠). خمارآلود باجامی بسازد دل عاشق به پیغامی بسازد. باباطاهر. پیغام غمت سوی دلم می آید زحمت همه بر روی دلم می آید... خاقانی . برون زآنکه پیغام فرخ سروش خبرهای نصرت رساندش بگوش . نظامی . منتظر بنشسته ام تا کی رسد از پی جان خواستن پیغام تو. عطار. که هر کس نه در خورد پیغام اوست . سعدی . از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است پیغام آشنا نفس روح پرور است . سعدی . قاصدان را لب ز پیغام زبانی میشود نامه ٔ سربسته، از شیرینی پیغام او. صائب . تو ای قاصد به هر عنوان که خواهی شرح حالم کن جواب نامه دشوارست و پیغام زبانی هم . معزفطرت . مُغلغلة؛ پیغام که از شهری بشهری برند. (منتهی الارب ).