پیغاره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیغاره . [ رَ / رِ ] (اِ) طعنه و سرزنش و بهتان . (برهان ). ملامت . (صحاح الفرس ) : سه چیزت بباید کزو چاره نیست وزآن نیز بر سرت پیغاره نیست . فردوسی . بدو گفت شاه ای بد بدکنش سزاوار پیغاره و سرزنش . فردوسی . پیغاره زنی که بد چرا کردی گر بد کردم بجای خود بد کردم . بدیعی . چند پیغاره که در بیغوله ٔ غاری شدم ای پی غولان گرفته دوری از صحرای من . خاقانی . رجوع به بیغاره شود. ♦ پیغاره جوی ؛ ملامت جوی .