پیشینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیشینه . [ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) قدیم . دیرینه . سلف . سالف . متقدم . قبلی . ماضی . گذشته . سابق . پیشین : نهال آنگه شود در باغ برور که برداریش از آن پیشینه معدن . ناصرخسرو. و پیش از وی نامها که نوشتندی از دیگر پادشاهان پیشینه مختصر بودی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٤٩). عهد پیشینه یاد میکردند آنچه شان بود شاد میخوردند. نظامی . و آن کنیزان به رسم پیشینه سیب در دست و نار در سینه . نظامی . به ار نارم اندوه پیشینه پیش بدین داستان خوش کنم وقت خویش . نظامی . شتابنده سیلی که بر کوه داشت ز طوفان پیشینه خواهد گذشت . نظامی . گواهی که بر گنج خویش آورند نمودار پیشینه پیش آورند. نظامی . همان پیشینه رسم آغاز کردی تنور و خوانی از نوساز کردی . نظامی . در اخبار شاهان پیشینه است که چون تکله بر تخت شاهی نشست . سعدی . دم از سیر این دیر دیرینه زن صلائی بشاهان پیشینه زن . حافظ سخن دان پیشینه دانای طوس که آراست روی سخن چون عروس . ؟ ◄ نخستین . اولین . پیشین : ز هر گونه ای داستانها زدیم بدان رای پیشینه باز آمدیم . فردوسی . ◄ مقدم . جلوتر : قیاسی گیر از اینجا آن و این را خر پیشینه پل باشد پسین را. ؟ ◄ از پیش . ◄ صاحب آنندراج گوید: اگرچه متبادر از لفظ پیشینه و زمان پیشینه و کار پیشینه گذشته است اما در این بیت نظامی که : بفرمان شه خضر خضرا خرام به آهنگ پیشینه برداشت گام . بمعنی آینده استعمال یافته یعنی بقصد راه آینده گام را برداشت وآماده ٔ رفتن شد - انتهی . اما این توجیه بر اساسی نمی نماید. و ظاهراً همان معنی قدیم و گذشته مراد است . ◄ (اِ مرکب ) این کلمه را فرهنگستان بجای گذشته و سابقه ٔ کار اداری برگزیده است .