پیشیار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیشیار. [ ش ْ ] (اِ مرکب ) شاش . بول . پیشاب : زحل دلالت کند بر رودگانی و پیشیار و پلیدی . (التفهیم، ابوریحان ). از نهیب تو شیر گردون را آب ناخورده پیشیار گرفت . انوری . ◄ قاروه ٔ بیمار را گویند که پزشک را بنمایند. شیشه . دلیل . قاروره ٔ بیمار را گویند و آن شیشه ای باشد که بول بیمار در آن کنند و پیش طبیب برند. (برهان ). پیشیاره . (برهان ). شیشه ٔ آب پیش بیمار یعنی قاروره . (اوبهی ). آب قاروره ٔ بیمار. (فرهنگ اسدی نخجوانی ) : بر روی پزشک زن میندیش چون هست درست پیشیارت . لبیبی . بس طبیب زیرکی نادیده نبض و پیشیار درد هرکس را ز راه نطق میسازی دوا. ؟ (در مدح سنائی ). آن چنان دردی که با جانان نگوید دردمند نی از آن دردی که با ترسا بگوید پیشیار. سنائی . ◄ (ص مرکب ) مزدور. اجیر. شاگرد. پیشکار. مددکار. خدمتگزار. خادم . (آنندراج ). خدمتکار. (جهانگیری ) : بخت و دولت چو پیشکار تواند نصرت و فتح پیشیار تو باد. رودکی . چو کار آمدم پیشیار آمدی به هر دانشی غمگسار آمدی . فردوسی .