پیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیس . (اِ) پیست . پیسی . (زمخشری ). لکها که بربدن افتد. برص . (خلاص ). علتی که آنرا بعربی برص خوانند. (برهان ). برصاء. ابرص . (بحر الجواهر) (تاج المصادر). بیاض یظهر فی ظاهرالبدن و یغور و یکون فی سایرالاعضاء حتی یصیرلون البدن کله ابیض و یقال لهذاالنوع المنتشر. (بحر الجواهر ذیل برص ). ◄ (ص ) مبروص ؛ یعنی کسی که بر اندامش داغهای سپید پیدا شده باشد. (غیاث ) : تو بر نصیحت آن پیس جاهل پیشین شدستی از شرف مردمی بسوی پسی . ناصرخسرو. در ملک تو بسنده نکردند بندگی نمرود پشه خورده و فرعون پیس لنگ . سوزنی . از بار هجو من خر خمخانه گشت لنگ آن همچو شیر گنده دهان، پیس چون پلنگ . سوزنی . ماخولیا گرفته و مصروع و گنده مغز زرداب خورده چون عسلی پیس چون زنار. سوزنی . چه قدر آورد بنده ٔ حوردیس که زیر قبا دارداندام پیس . سعدی . ◄ پیس مرد. بد مرد. (آنندراج ) : و بسیار خلق پیش او گرد شدند چیزی لنگان و چیزی پیسان . (دیاتسارون ص ١٢٤). ای آنکه صفات تو بود تابع ذات بر پیسی ذات تو گواه است صفات فرمود نبی که آل من نبود پیس ای سید پیس بر محمد صلوات . باقر کاشی (آنندراج ). ◄ ابلق و دورنگ . خالدار و دورنگ و سیاه و سفید که ابلق و ابلک باشد. (آنندراج ). خلنگ . پیسه : گاو پیس ؛ که نشان سفید دارد : اینهمه سرها مثال گاو پیس دوک نطق اندر ملل باریک ریس . مولوی . ◄ سفید که نقیض سیاه باشد. ◄ کنایه از مردم خسیس و رذل .(برهان ). ◄ (اِ) خرمای ابوجهل و آن نباتی است که از پوست آن رسن تابند. پیش .