پیسه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیسه کردن . [ س َ / س ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ابلق کردن . دورنگ ساختن . بدو رنگ کردن . پیس کردن : رایت دولت چنان فراخت که ابری پیسه ندانست کردسایه ٔ آنرا. ابوالفرج رومی . عدل تو سایه ای ست که خورشید را ز عجز امکان پیسه کردن آن نیست در شمار. انوری .