پیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (ص. اِ.)<BR>۱- سالخورده.<BR>۲- مراد، مرشد.<BR>۳- دانا، خردمند. ؛ ~ ِ کسی در آمدن متحمل رنج فراوان شدن. ؛ ~ ِ کسی را در آوردن کسی را به سختی اذیت کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (ص. اِ.) ۱- سالخورده. ۲- مراد، مرشد. ۳- دانا، خردمند. ؛ ~ ِ کسی در آمدن متحمل رنج فراوان شدن. ؛ ~ ِ کسی را در آوردن کسی را به سختی اذیت کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیر. [ ی َ ] (اِ) پدر (در بعض لهجه های فارسی نظیر مازندرانی و سیادهنی و جز آن ). اب : مگذر ز سر عشق که گر درّ یتیمی ماننده ٔ این عشق ترامار و پیر نیست . مولوی .
پیر. (اِخ ) دهی از بخش سرباز شهرستان ایرانشهر واقع در٢١ هزارگزی شمال خاوری سرباز و ١٠ هزارگزی شمال راه مالرو سرباز به زابلی . کوهستانی، گرمسیر و مالاریائی . دارای ٢٠٠ تن سکنه . آب آن از چشمه محصول آنجا غلات و خرما و ذرت . شغل اهالی زراعت . و راه مالرو است ساکنین از طایفه ٔ سرباز هستند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
پیر. (اِخ ) دهی از دهستان کوشک بخش بافت شهرستان سیرجان، واقعدر ٧٥ هزارگزی جنوب خاوری بافت، سر راه فرعی بافت به اسفندقه . کوهستانی، سردسیر. دارای ١٠٠ تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات و حبوبات . شغل اهالی زراعت و راه فرعی است . (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
مترادف و متضاد واژهدان
جاافتاده، سالخورده، سالدیده، سالمند، کهنسال، مسن، معمر پاتال، فرتوت، ناتوان ابدال، اوتاد، خضر، شیخ، قدیس، قطب، مراد، مرشد پیشوا، قاید (متضاد:) برنا، جوان مرید
فرهنگ طیفی واژهدان
مسن، سالمند، فرتوت، بزرگسال، سالخورده، کهنسال [حالت اسمی (کاملمرد، کاملهزن)، شخص پیر، پیرزن] ارشد، سنی، جهاندیده، کارآزموده، گرموسرد زمانه دیده، ماهر پیرتر، مسنتر مسنترین باستانی پلاسیده، فرسوده، کهنه، قدیمی پیروپاتال، نحیف، ازکارافتاده میانسال، جاافتاده، باتجربه، مجرب