پیخشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیخشت . [ پ َ / پ ِ خ ُ ] (ص مرکب ) از بن کنده بود بیکبارگی . (لغت فرس اسدی ). چوب و چیزی که بیکبار از بیخ برکنده باشد : چندان گرداندش که از پی دانگی با پدر و مادر و نبیره زند مشت اُف ّ ز چونین حقیر بی هنر و عقل جان ز تن آن خسیس بادا پیخشت . غیاثی (از اسدی ). رجوع به پیخست شود. و ظاهراً مصحف پیخست است .