پیخسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیخسته . [ پ َ / پ ِ خ َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) نعت مفعولی از پیخستن . لگدمال شده . پاسپرشده . پی سپرده . لگدکوب . پامال . پایمال . خسته شده به پی . پای خست . پای کوب شده . زیر لگد مضمحل گردیده . در زیر پای نرم شده . (برهان ) : من مانده بخانه در پیخسته و خسته بیمار و به تیمار و نژند و غم خورده (کذا). خسروانی . کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت وین تن پیخسته را بقهر بپیخست . کسائی . ز بس کش بخاک اندرون گنج بود ازو خاک پیخسته را رنج بود. عنصری . پیل پیخسته ٔ صمصام تو بیند اندام شیر پیرایه ٔاسبان تو بیند چنگال . فرخی . بررفتنیم اگر چه درین گنبد بیچاره ایم و بسته و پیخسته . ناصرخسرو. پی پیل پیخسته در دام او سران را خبه در خم خام او. اسدی . شیر آرغده اگر پیش تو آید بنبرد پیل آشفته اگر گرد تو گردد بجدال ؟ ◄ درمانده . (صحاح الفرس ). بیچاره . عاجز و درمانده . (برهان ). بتعب افتاده : دلخسته و محرومم و پیخسته و گمراه گریان بسپیده دم و نالان بسحرگاه . خسروانی . ◄ پیخست . (برهان ) (جهانگیری ). دیوار کنده . (برهان ). ◄ مردم یا جانوری که در خانه گرفتار کنند و راه بیرون رفتن نداند. (فرهنگ اسدی نخجوانی ). محبوس و گرفتار. (برهان ).کسی بود که در جایی ماند که راهش نباشد الا بسختی . (لغت فرس اسدی ). پیخست . ◄ بدبو و متعفن . (برهان ). ◄ آکنده . بزور پرکرده . (برهان ). ◄ (اِمص مرکب ) گمان بردن . (برهان ). نیز رجوع به پای خست و آب خست و پیخست شود.