پیختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیختن . [ ت َ ] (مص ) پیچیدن . (برهان ). برتافتن . رجوع به برپیختن شود. پیچاندن . لف : هست بر خواجه پیخته رفتن راست چون بر درخت پیچید سن این عجبتر که می نداند او شعر از شعر و خشم را از خن . رودکی . طفل را چون شکم بدرد آمد همچو افعی ز رنج او برپیخت گشت ساکن ز درد چون دارو زن بماچوچه در دهانش ریخت پروین خاتون (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). چو دینار پیشش فروریختند بگسترده زر گوهران پیختند. فردوسی . همی گفت کان سگ چگونه گریخت کزین گونه آتش بما بر بپیخت . فردوسی . جز آب دو دیده می نشوید گردی که زمانه بر رخم پیخت . چون هست زمانه سفله پرور کی دست زمانه بر توان پیخت . قاضی رکن الدین . شاه اسب عدل انگیخته دست فلک برپیخته هم خون ظالم ریخته هم ملک آبا داشته . خاقانی . سلطان او را بگرفت وپانصد هزار دینار زر سرخ یک یک نقد دو دوسبیکه برهم پیخته هر یک هزار دینار بدیوان سلطان گذارد. (راحةالصدور راوندی ص ٣٦٧). چون چشمش بر حسن زید افتاد امان طلبید روی ازو بگردانید و ترکی را بفرمود تا گردن او بزند و او را در چادری پیختند و بگورستان گرگان دفن کرد. (تاریخ طبرستان ). و اصفهبد سپاه، کلاه که شال میگویند رومی بسر نهاده داشت و دستاری در سر آن پیخته . (تاریخ طبرستان ). موی سر او تا بدوش در هر طرف هزار کلالک چو ماسوره ٔ غالیه آویخته و زره داود برهم پیخته . (تاریخ طبرستان ). این چهار صد مرد را در پلهای آن قصر بست که او سوخته بود و بوریا در آن مردم پیخت و آتش درزد چنانکه بشهر آمل بدان محله از گند نتوانستند گذشت . (تاریخ طبرستان ). همه طومارها بهم درپیخت داد تا پیک پیش خسرو ریخت . نظامی .